در آستانه هفت ماهگی

حال و روز تو: صبح ها با قشنگترین لبخند دنیا به من نگاه می کنی انگار تمام مهربانی های دنیا در وجود توست. جلوی آینه مراسم سلام سامی، سلام مامان را با کلی هیجان انجام می دهیم. روروئک را با تمام قدرت به جلو، عقب، چپ و راست حرکت می دهی و اگر به مانعی برخورد کنی با مهارت تمام بعد از کنترل چرخ ها از مانع عبور می کنی. غلت می خوری از این طرف به آن طرف. انگشت شست پایت را با تمام قدرت میمکی. علاقه زیادی به پارچه، حوله، پتو و تشک تعویضت داری انگار اینها بهترین خوردنی های دنیاست. تاب سواری را بسیار دوست داری. گاهی برای جلب توجه جیغ می کشی مخصوصا زمانی که با تلفن یا موبایل صحبت می کنیم. وقت غذا خوردن چنان به ما خیره می شوی و دهانت را تکان می دهی که از خیرش می گذریم اما وقتی سه تایی هویج می خوریم خوشحالی و ذوق می کنی. شب ها زودتر از ساعت یک نمیخوابی. ساعت یازده شب برای تو پرتحرکترین زمان شبانه روز است و تمام تلاش ما برای تغییر این زمان با شکست مواجه شده است. البته وقتی فندق بودی هم دقیقا همین زمان شروع حرکت ها و ورجه وورجه هایت بود. با دست هایت ضربه های منظم میزنی و گاهی دست هایت را به قشنگترین شکل در هم قلاب می کنی، دست های کوچکت شاهکار خلقت است. دو هفته است که در تخت خودت می خوابی و ظاهرا تخت خودت را خیلی دوست داری. شب ها چندین بار برای شیرخوردن بیدار می شوی و من تازه فهمیدم که نگه داشتن شیشه شیر در طول شب عجب کار سختی است. یک هفته است فرنی آرد برنج می خوری، البته به تنهایی نه بلکه همراه تمام لباس های خودت و من و فرش و زمین و زمان. فردا واکسن شش ماهگی را میزنی. دوستت دارم عروسک خونه.

حال و روز ما:  امروز آخرین روز مرخصی زایمان بود اما به لطف مدیر محترم و مرخصی های استفاده نشده مامان تا 14 فروردین در خدمت عروسک خونه خواهد بود. این شش ماه با تمام شیرینی ها و سختی ها خیلی سریعتر از انتظارم گذشت فقط نگاه کردن به عکس ها و فیلم هاست که گذر زمان را باورم می کند. به لطف همخونه، خاله مهشید و مامان بزرگ فرصت هایی برای تنهایی، خرید و تجدید قوا به دست آورده ام. همخونه همچنان شعر می سازد و لالایی می گوید و خوشحال است که استعداد نهفته اش را کشف کرده است.

 پ.ن. دلمان تنگ است از این هوای خاکستری این روزها...

/ 6 نظر / 13 بازدید
شیرین

وااااااااااااااای چه زود گذشته. منم خیلی نگران خواهرم هستم که بعد از 6 ماه باید بره سر کار

مامان آرین

قربونت برم خاله....چقدر کارهای بچه ها شبیه هم دیگست پرین جونم منم با خودم در گیرم بین رفتن و ماندن....ولی فکر می کنم رفتن بهتر باشه....به هر حال اون حالت هم یک تجربست منم باید آخر فروردین برم سر کار ولی فکر نکنم بتونم....آخه آرین رو کجا بذارم؟....راستی سامی رو مهد میذاری؟

مامان ارشك

خوشحالم كه خوبين. ما هم بازي سلام تو آيينه اجرا مي كرديم.[ماچ]

قربونش برم من با این همه شیرین کاری هاش قند و عسله جیگر منه عزیزم تبریک میگم بهت هم هفت ماهگی دلبندم سامی جون رو و هم این همه احساس زیبای مادری ات رو خدای مهربون شما دو نازنین رو حفظ کنه

خاک بر سرم ...هفت ماه گذشت؟؟؟؟ پیر شدیم رفت که ![چشمک] این روزهای خاکستری رو ولی فقط لبخندهای این فسقلی ها سفید می کنه