خانه تکانی وبلاگی

نمی دونم چرا اینقدر نوشتن برام سخت شده، چند تا پست نصفه و نیمه به عنوان پیشنویس ذخیره کردم و رفتم. خدا رو شکر مهد رفتن سام منظم شده، صبح ها از نیم ساعت فرجه تاخیر برای مامان ها استفاده می کنم و ساعت هفت از خونه  بیرون میاییم، نق زدن های صبحگاهیش کمتر شده چون تقریبا 4 هفته است که منظم میره مهد بزنم به تخته... عصرها هم سه و نیم، یک ربع به چهار از شرکت حرکت می کنم و چهار و نیم میرسم مهد که خواب عصرش هم تکمیل شده باشه. از وقتی میرسیم خونه بازی می کنیم تا وقتی ساسان بیاد و شیفت بازی رو تحویل بگیره و من برم توی آشپزخونه (مأمن دوست داشتنی خودم) و شام رو آماده کنم. مشکل تازه مون اینه که شبها با تمام خستگیش دوست نداره بخوابه و میخواد از آخرین فرصت های باهم بودنمون حسابی استفاده کنه وروجک من.

چند تا شعر یاد گرفته که به زبون خودش میخونه: ماهی های رنگارنگ (رنگولنگ)، مداد رنگی، بُغزاله گشنگم  (روز اولی که این شعر رو یاد گرفته بود فقط از کلش همین بغزاله گشنگم رو فهمیدم و زنگولِ طلایی، سرچ کردم شعرش رو پیدا کردم، عصر که رفتم دنبالش براش خوندم، گفت مامان از کجا یاد گیویدی؟ آفرین بلد بودیا !!!)

روزهامون با همین دلخوشی های کوچیک و ساده میگذره ولی حیف بعضی ها منتظرن روزهای به ثمر نشستن سختی هات و رسیدن به یک آرامش نسبی رو با انتظارات بیش از حد خودشون به کامت تلخ کنن. دلت میخواد بهشون بگی باور کنید ما مسئول خیلی چیزها نیستیم، این مسیر رو خودتون انتخاب کردید، گیریم که اتفاقاتی خارج از کنترل شما افتاده ولی طرز فکر و سیستم انتخابیتون برای زندگی که حاضر به تغییرش نیستید این نتیجه ها رو در پی داشته، ولی خوب چکار کنیم که گاهی نمیشه بهشون چیزی گفت، تاب شنیدن ندارن فقط حق گفتن رو برای خودشون قائل میشن، پس مجبوری بیای اینجا یک پاراگراف غرنامه بنویسی و بری. چشمک

دلم میخواد سام یک پسر مستقل باشه وقتی n ساله شد حتی برای صبحانه و غذا خوردن به مامان جونش وابسته نباشه عصبانی

/ 3 نظر / 15 بازدید
مسي

قربونش برم با اين حرف زدنش ببوسش برام ، جند وقت ديكه صبر كن مي بيني بنج شنبه ها هم ميخواد بره مهد

جودی

دست مریزاد مادر مصمم.

مامان ارشك

خيلي خوشحالم كه همه چيز رو به راه شده.