خواب می‌بینم

خواب دیدم روی تخت بیمارستانم. می‌دونستم که انتظار به پایان رسیده. دست کشیدم روی شکمم، کوچک بود. تو گهواره کنار تخت رو نگاه کردم خالی بود. مضطرب و تنها بودم. فقط رضا خواهرزاده‌ام رو صدا می‌کردم. یک دفعه متوجه شدم دو تا پای کوچولو از بالای تخت آویزونه و در حال تاب خوردن. از جا بلند شدم دیدم فندق نشسته لبه بالایی تخت، پاهاشم آویزون کرده داره میخنده... بعدش پرید تو بغلم. از صبح که بیدار شدم دارم روی ابرها راه میرمبای بای

/ 4 نظر / 8 بازدید
مامان ماهان و نیکان

خیره انشالله. نمی دونم این هورمون ها کار دست آدم میده یا این که به خاطر اضطراب دوران حاملگی است...حالا از این خواب های عجیب غریب زیاد می بینی [خمیازه] فعلا تا می تونی از آخرین ماه های آزادی استفاده کن!!‌[چشمک]

مریم-مامان آوا

وای چه حس نابی

مامان ارشک

امیدوارم همیشه از این خوابهای خوب ببینی. خصوصی هم داری.