سام و شیرین زبونی هاش

می نویسم تا یادم بمونه و همیشه از خوندنشون لذت ببرم.

  • مامان بیا توی اُکادم(اتاقم) نانای بخون من ترکیه(ترکی) برقصم.
  • ظرف گوجه سبز رو برداشته میگه خوورشید مرسی گردو آوردی، کلا من و ساسان کار میکنیم ولی خورشید همه چیز برامون میاره. دست خورشید درد نکنه.
  • مثل همه کوچولوها عاشق خرید از فروشگاه و چرخ خریده، توی فروشگاه رفاه داریم خرید می کنیم، دلش میخواد همه چی برداره، میگم دیگه بسه سامی پول نداریم به اندازه همین ها داشتیم. قبول میکنه و وسایل اضافه رو برمی گردونه. یادم میفته ادویه برنداشتم میرم به سمت قفسه داد میزنه مامان بیا دیده پول نداریم دیده(دیگه) بسه. 
  • مامان بازم گاما(دماغ) اومده، بازم فُرفه کردم، سرما خوردم، آب پُکال بده زود خوب بشم.
  • وقتی بخواد کار جدیدی انجام بده و من بگم مگه می تونی؟ میگه بله ببین سام بزرگ شده، آقا شده، بلده.
  • تازگی وقتی میام سر سفره کوچولومون و یادم میفته چیزی جا مونده، تا بخوام بلند بشم میگه بیشین بیشین من میارم اسن(اشکال) نداره.
  • از وقتی رفته مهد چند باری جشن تولد داشتن، بگذریم که تصور میکنه همه تولدها برای خودشه، چند شب پیش که ظاهرا روزش تولد نداشتن، میگه ای بابا بازم یادم رفت تولد بگیرم.
  • عصر که می رسیم دم در خونه، میگه مامان برو تو من برات گاگا بیارم، من میرم داخل، در میزنه میگم کیه؟ میگه سام، برات گاگا آوردم، بخوری، تپلی بشی. درو باز کن. بعد من در باز می کنم گاگاهای خیالی رو میذاره کف دستم و میگه بذار نازت کنم.
  • بچم برد و باخت رو برعکس استفاده میکنه، وقتی میبره با خوشحالی داد میزنه ما باخگیم(باختیم)
  • از خونه جدید برادرم اومدیم بیرون، میگم دایی ببخشیدا همه خونه تون رو بهم ریختیم، برادرم میگه نه نگو ببخشید اینجا خونه خودته، یک ربع بعد روی صندلی عقب توی بغل من نشسته و با خودش حرف میزنه، گفتم بَبَشیدا، گفت نه نگو بَبَشیدا
  • به برادرزاده م که اسمش عسل هست میگه عدس!!!
  • فولدر عکس های قدیمی رو باز کرده، یک عکس سال 88 مهشید رو دیده میگه مامان مهشید کوچولو بوده، کجا رفته بوده؟
  • تبلیغ برج العرب رو که یک آقایی از بالای برج شیرجه میزنه تو آب رو با آجرها و عروسک های تولو شبیه سازی میکنه. این عروسکش رو برمیداره میگه اسم این مهشیده، بیا مهشید بپر (اولین باره برای عروسک هاش اسم میذاره)

وقتی پسرت سالم و خوشحال باشه، خودت هم سرحال و پرانرژی باشی، شام هم آماده باشه، می تونی بری توی بهشت کوچولوش و ساعت ها باهاش بازی کنی و خوشبختی رو با تمام وجودت احساس کنی و لبخند خدا رو از پشت همین بارون های بهاری ببینی و بگی ممنونم مهربان.

/ 5 نظر / 5 بازدید
جودی

مامان خانوم میبینم که اوضاع روبه راهه.ازاین مرحله سخت زندگی هم با پسرت پریدید.مبارکه

نیلوفر مامان سامیار

ای جااااااان ام شما ماشالله چقدر شیرین زبونه نازشو برم من ببوسش مادری

مسی

خدا رو شکر رودخونه ارومه و شاد

مهربانو

پرین جان نمی دونم قبلا بهت گفتم یا نه .. از این روزا استفاده کن همه رو تو ذهنت حک کن .. به زودی برای بوسیدنش باید بری رو ی پنچه ی پات[بغل]

مرضیه

ماشالله چه پسر شیرین زبونی. خدا حفظش کنه. اینقد دوست د ارم این غلط غلوط گفتنای بچه هارو.[گل][ماچ]