ذره ذره ی وجودم بی تو هر لحظه ازم تورو میخواد

  • یک شب که تب داشت آوردمش پیش خودمون که بخوابه، گفتم باید مراقبت باشیم ببینیم بدنت خنک میشه یا نه ؟... بعد از اون هر شب که دلش بخواد بالش و عروسکش رو بغل میکنه میاد میگه منم اینجا بخوابم ببینید بدنم خنک میشه یا نه!!! یا بهونه دیگه ش اینه که میگه ببین قد من به دکمه آسانسور نمیرسه!!! (یعنی من کوچولو هستم)
  • سرما خورده و صداش گرفته، میگه مامان چرا حرفم خَباب شده؟
  • ماست کشیده= ماست چکیده
  • عاشق اینه که با هم دراز بکشیم و کتاب بخونیم، بلند بلند قصه میخونه ، به من نگاه میکنه میگه چرا با قصه ات حرف نمیزنی؟ ناراحت میشه ها، میگم من توی دلم میخونم، میگه آخه بابا دل جای قصه نیست که جای غذاست.
  • آخر قصه هاش میگه بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود، اون طرف هم ماء الشعیر بود.
  • تازگی روزی چند بار ابراز احساسات می کنه، یک دفعه وسط بازی از اتاقش میاد بیرون، دست میندازه دور گردنمون و میگه می دونی من خیلی دوستت دارم، طبیعتا ما هم بیشتر از قبل احساساتمون رو بروز میدیم.
  • صبح ها توی راه مهد، خوابالو ماه که حسابی کمرنگ شده رو نشون میده میگه ببین ماه خسته شده رنگش رفته، باید بره بخوابه دوباره بیاد.
  • نسبت به قبل بهونه گیری ها و قشقرق ها کمتر شده ولی هنوز بعضی وقت ها روزی چند بار تکرار میشه، قصه های من درآوردی مامان از پسر کوچولویی به اسم میلاد خیلی به کنترل اوضاع کمک میکنه. 
  • بعد از کنسرت رفتن من و ساسان، تا چند روز جوگیر بودیم و آهنگ های گروه سون رو بیشتر از قبل گوش و زمزمه می کردیم. یک شب سر شام زل زده بودیم بهش و براش آهنگ ستاره رو می خوندیم، بچم وقتی احساساتی شدن مامان و باباش رو دید خیلی خونسرد گفت من که ستاره نیستم سامم.
  • در راستای جوگیری بند قبل، ساسان شب قبل براش آهنگ لالایی می خونم ولی نمیتونم خوابت کنم رو خونده بود، عصر که رفتم دنبالش توی راه با خودش زمزمه می کرد: لالایی می خونم ولی چرا تو نمی خوابی!!!

 

باورنوشت 1:وقتی روند قشقرق های سام و به تبعش استیصال و جیغ و هوارهای خودم از مهر پارسال تا مهر امسال رو ارزیابی می کنم به مهمترین دستاورد مادریم می رسم: اون ها خیلی هوشمندن و درک خیلی خوبی از شرایط دارن، حفظ آرامش مهمترین ابزار برای کنترل اوضاع ست و دیگه این که بعضی رفتارها اقتضای سن بچه هاست و قرار نیست همیشگی باشه. اعتراف می کنم پیش از این برام شعار بود ولی حالا یکی از باورهای منه.

باورنوشت 2: هیچ وقتِ هیچ وقت برای خودت دل نسوزون لطفا، هر وقت احساس کردی داری بیشتر از توان و عشقی که در وجودت هست انرژی میذاری، از همخونه کمک بگیر بیشتر و بیشتر، خواسته هات رو با حفظ آرامش بگو نه با کنایه و جیغ و هوار. اون از این کنایه ها بیزاره. البته به نظر من کنایه نیست، روشن و واضحه اما خوب بالاخره بعد ده سال فهمیدیم این یکی از بزرگترین سوء تفاهم های زندگی ماست.

 

/ 7 نظر / 17 بازدید
عنایت

سلام دست نوشته های زیبا و امیدوار کننده داری همیشه موفق باشی کاش میشد ، بجگی را زنده کرد کودکی میشد ، کودکانه گریه کرد شعر ” قهر قهر تا قیامت” را سرود آن قیامت ، که دمی بیش نبود فاصله با کودکی ها مان چه کرد ؟ کاش میشد ، بچگانه خنده کرد عنایت [گل]

جودی

سلام.خوشحالم که خوبید.راست میگی با گذر زمان خیلی چیزها از شعار به باور تبدیل میشه.

مامان آرین

ای جووووونم چه شیرین شده قربونش برم...از طرف من حساااااااابی بچلون و ببوسش جیگر طلا رو...بووووس

گلی

پریسای عزیزم چقدر نتیج مفیدی رو کسب کردی....می دونم چقدر لذت بخشه!!!...راستی ننوشتی که کنسرت چی کار کردی؟!

پاییز مامان آراز

عزیزم . دلم رفت برای شیرین زبونی هاش[قلب] برای باو نوشت هایت خوشحالم . این یعنی یک مادر موفق و شاد . همیشه شاد باشی[قلب]

مهربانو

پرین عزیزم چقدر ماشالله این سام خوشگلمون روز به روز شیرین تر میشه ببوسش عزیزم رو پینوشت دوم رو خیلی دوست دارم