همینجوری

اگر بخوام از ننوشته های این روزهام بنویسم باید از سفر سه نفره سه روزمون به چالوس بنویسم که استراحت خیلی خوبی بود و یک سورپرایز خیلی جالب داشت، عصر روز دوم که دیگه حوصلمون داشت سر می رفت(از بس ما مسافرت دسته جمعی دوست داریم) خاله مهربون و عمو و رضا و تارا اومدن پیشمون و کلی غافلگیرمون کردن. 

دیگه باید از شیرین کاری های سام بنویسم که بعد از راه انداختن کولر و صدا کردن همخونه توسط این جانب در حین تعمیر، هر وقت که باباش خونه نباشه میره زیر دریچه کولر وایمیسته و دادان رو صدا میزنه. به من هم میگه پَر. کلا بچم زیاد حال و حوصله حرف زدن نداره. تاب و باد و بارون و بالا و بابا و بله و کلی کلمه های دیگه رو میگه با (مختصر و مفید). از دیروز ای گُدا و مادر هم به لغاتش اضافه شده. از بعد اون مریضی سختش دیگه توی تخت خودش نمیخوابه و از شب تا صبح به یکیمون چسبیده. تازگی خیلی ترسو شده از آب و آسانسور و سرسره می ترسه و پارک یا خیابون که میریم مدام یا بغلمه یا چسبیده به من، در حالیکه با بقیه که میره اینطوری نیست. دیگه اجازه نمیده همخونه لباس هاشو عوض کنه یا کفش بپوشونه، فقط و فقط مامان. نمی دونم این وابستگی میتونه اقتضای سن باشه یا نه کلا وابستگیش زیاد شده!!! لطفا اگر تجربه یا اطلاعاتی در این زمینه دارید راهنماییم کنید.

این هم یک عکس قدیمی چون اینجا عکس جدید ندارم:

به اقتضای کارم هر روز کلی خبر می خونم اون هم با جزئیات کامل، بعضی روزها خیلی حالم خراب میشه مثلا همین دیروز، اتفاقا از اون شنبه هایی هم بود که آدم احساس میکنه همه دنیا باهاش بد هستن و هر کسی حرفی میزنه حتما غرضی داره. تا بعد از ظهر همین مدلی بودم و کلی با خودم کلنجار رفتم تا بهتر شدم. بعد از ظهر سام خوابید و من فرصت داشتم به کارهام برسم شام و کرم کارامل درست کردم. سام رو بردیم پارک و تصمیم گرفتم دلم رو با همین دلخوشی های کوچیک و غرق شدن در دنیای کودکم شاد کنم.

امروز 18مین سالگرد پرواز باباست. دیشب با همخونه همینجوری حساب و کتاب کردیم دیدیم ما بیشتر از نصف عمرمون رو بدون پدر گذروندیم. سال 73 من دوم دبیرستان بودم. باورم نمیشه این همه سال گذشته...

/ 5 نظر / 8 بازدید
پاییز مامان آراز

وابستگی ها به مرور کمرنگ و کمرنگ تر خواهند شد . مطمئن باش. از طرف من این پسر خوشگلتو ببوس و بچلون لطفا[بغل] خدا همه پدرهای درگذشته رو قرین رحمتش کنه[گل]

مستانه

خدا رحمتشون کنه پرین جان ... عکس این فسقلی هوش از سر ادم می بره جای من ماچش کن

مستانه

فکر کن ایم منو همه مختصر میگند مسی ، بعد خواهرم به من میگه مَ !!!!

گلی

عزیزم سلام متاسفانه دسترسی من به وبلاگ های بلاگفایی مقدور نیست برای همین به سایت خودم هم دسترسی ندارم.... اصلا و ابدا نگران وابستگی سام به خودت نباش ...آراد هم تا مدتی فقط و فقط کلمه مامان را تکرار می کرد و به همه می گفت مامان....به من هم خیلی خیلی وابسته بود ولی وقتی کمی بزرگتر شد و خودش با خودش بازی کرد دیگه اون وابستگی بیش از اندازه از بین رفت...حالا آراد شبها توی تختش میخوابه و ساعتهای زیادی تو اتاقش با خودش سرگرمه....بدون آه و ناله خونه مادربزرگهاش میمونه و اصلا از نبودن من و پدرش ناراحت نیست.... بلاخره هر بچه ای قلقی داره که فقط و فقط یک مادر میتونه اون قلق خاص رو پیدا کنه.... ببوس سام خوشگل منو[ماچ]

مسی

سماور که چه عرض کنم کوچه رو چراغونی میکنیم پرین عزیز اگه تو این اقا پسری تشریف بیارید یه صرف شربت البالو