فصل جدید ما

دو هفته تعطیلات شرکت و یک مادر تمام وقت شدن، سفر سه روزه به شمال بارونی، خونه خریدن و خونه فروختن بعد از شش ماه جستجو و افزایش قیمت ها، کلی کارهای اداری و پیگیری و ...، هشت ساله شدن زندگیمون، دو ساله شدن سام و تمام شدن زمان استفاده از دو ساعت مرخصی روزانه و حالا از امروز ساعت کاری تا 4:30، اتفاق های همین مدت که ننوشتم.

سام همچنان دو روز هفته پیش خاله مهشید و سه روز پیش مامان بزرگ هست و پروژه مهد کودک رو گذاشتم برای بعد از عید. با مدیرم صحبت کردم قرار شد فعلا دو سه روز در هفته تا جایی که حجم کار و مرخصی های اندوخته م برای این روزها اجازه بده، ساعت 2 برم خونه. مامان فس فسویی که من باشم زود هم که می رفتم به هیچ کاری نمی رسیدم چون از ساعتی که می رسیم خونه تا وقت خوابش حتی یک دقیقه هم نمی تونم ازش دور بشم، وقت بازی؛ غذا خوردن، تماشای تلویزیون و ... باید در کنارش باشم.

شمارش معکوس برای رسیدن به این روز، همیشه با استرس همراه بود. طبق اون عادت مزخرف همیشگی که برای شرایط جدید استرس دارم. این چند روز آخر که دیگه جای خود داشت، مثل یک آتشفشان بودم. امروز دلم برای سام یک جور دیگه ای تنگ شده، یک جور دیگه بی تابشم. امیدوارم مثل عادت هر روز  ساعت 3 منتظرم نباشه. همین الان پشت میز اشکام جاری شده. اصلا شاید خیلی هم لوس و بیمزه باشه ...

 

/ 9 نظر / 9 بازدید
سجاد

سلام......خوبی.....شکر..[گل] وبلاگ زیبایی داری با مطالب زیبا....تبریک میگم بهت...[گل] خوشحال میشم به منم سر بزنی....اگه با تبادل لینک موافق بودی بهم بگو ...مرسی.[گل] من هر روز آپم...................................منتظر نظرات خوشکلت هستم.....[گل][گل]

گلی

پرین عزیزم این روزها هم بخشی از فصل جدید زندگیته...خیلی زود هم تو و هم سام عزیزم به این شرایط عادت می کنید مخصوصا که از دوسالگی به بعد پسر بچه ها مستقل تر می شوند و اگر به استقلال عادت کردند که خیلی خوبه ولی اگر نکنند دیگه هی سخت و سخت تر میشه..... شرایطت رو حسابی درک می کنم ولی زود زود عادت می کنی....[ماچ]

مامان ارشک

خیلی سخته دوست عزیزم. نمی شه صحبت کنی و نیمه وقت بری. خیلی خسته می شی و سام هنوز احتیاج به مراقبت همیشگی داره. امیدوارم بتونی کاری کنی و هر روز زودتر بری.

مامان آرین

به به مبارک باشه خرید خونه جدید... دل تنگیهات اصلا هم لوس نیست...من آرین رو مهد میذرام خودم هم تو کلاس میشینم یه کم که مستقل بازی میکنه دلم تنگ میشه...دیگه از من لوس تر؟؟؟؟...به نظرم ما این فسقلیهای با هوش رو دست کم میگیریم... اونها چون حصارهای ذهنی ما رو ندارند خیلی زودتر از ما به شرایط عادت میکنند عزیزم

نسرین

حال این روزهات رو کاملا درک می کنم روزهایی که یک یا دو ساعت برایت می شود یک عمر

پوپک

میفهمم چی میگی. خدا پشت و پناه جفتتون باشه

مستانه

ای جااااااان پرین کوچولو ، چه قدر خبر تولد سام و سالگرد ازدواج و خونه تازه مبارک باشه رسیدن از سفر بخیر و عزیزم اوون بند ناف و یه جایی باید ببریم زیادی بمونه می پیچه توی دست و پای بچه می خوره زمین خدای نکرده ، سام خوشحال و خوشبخته به خاطر داشتن تو پدرش سلامتی اش و .... پس خوشحال باش

پاییز مامان آراز

این همه اتفاق خوب مبارک عزیزم . مطمئن باش خودت و گل پسر به شرایط جدید عادت خواهید کرد.

زهرا

من عاشق وبت شدم پرین جان. چون خودمم یه مادر شاغلم. انگار از ناگفته های من نوشتی. [گل]