پایان سال 88

نمی‌دونم سالی که گذشت، چقدر خوب بود و چقدر بد. بهرحال حالا که به انتها رسیده کلی خاطره تلخ و شیرین و روزهای تاریخی ازش به یادگار مونده و من که در آستانه مسیر مادری هستم دلتنگ مادران شجاعی هستم که ثمره سال‌های زیادی از عمرشون رو از دست دادند و یا در انتظارشون به سر می‌برند... از طرفی این روزها در حال بدرقه خواهر عزیزم هستم که قراره خیلی خیلی از ما دور بشه و قدم در راهی گذاشته که انتخاب خودش بوده و تنها این موضوع باعث دلگرمی من میشه... گذشته از تمام اینها اومدن فندق به زندگی من و همخونه ست که مرحله جدیدی در زندگی ما محسوب میشه و تا حدودی باعث میشه حال و هوای مسائل دیگه هم تحت تأثیر قرار بگیره...

چون این روزها خیلی سرم شلوغه از همین الان نوروز و سال جدید رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم تمام سفرها بی‌خطر باشه و سال 89 زمان رسیدن به تمام یا بخش زیادی از آرزوهای کوچک و بزرگمون باشه...بای بای  

/ 2 نظر / 18 بازدید
محمد جواد

سلام [گل] سال نو مبارک [پلک] اسم فندق رو آوردی که تازه به زندگیت اومده، یاد بچه خواهرم افتادم [نیشخند] سال خوشی رو داشته باشی [پلک]