17 ماهگی

روزهای نیمه دوم سال باشتاب میگذره، روزها بلندتر شده اما سوز و سرما هنوز به قوت خودش باقیه. نمی دونم امسال واقعا زمستون سردتری بود یا احساس من اینه. امسال به این نتیجه رسیدم زمستون برای یه مامان شاغل بچه ببر بیار میتونه خیلی سخت باشه. البته من کلا آدمی هستم که کارها رو سخت میگیرم و مدتیه به این نتیجه رسیدم که این روش برای یک مامان اصلا مناسب نیست و دارم سعی می کنم خودم رو تغییر بدم، در بعضی موارد هم موفق میشم. این روزها سام علاقه زیادی به نگاه عکس و فیلم های خودش پیدا کرده و مرورشون به من یادآوری میکنه که خیلی کارهاشو فراموش کردم و خوشحالم که عکس و فیلم و وبلاگم برای یادآوری هست.  

پیشرفت های پسر کوچولوی من:

بازی های مورد علاقه: قایم موشک (میره توی تختش قایم میشه و پتو رو میکشه روی صورتش و دستاش قربونش برم همیشه پاهی کوچولوش بیرون میمونه)، عمو زنجیرباف، آب بازی توی ظرفشویی به بهونه دست شستن روزی 100 بار، بستن و باز کردن در فلاسک و قمقمه آب، توپ بازی با هیجان خیلی زیاد، کتاب خوندن (گیسوطلا، مامان تو بهترینی، نی نی تو بهترینی، بابا تو بهترینی) روزی 10 بار کتاب ها رو بغل میکنه میاره تو سالن دوباره بغل میکنه میبره تو اتاقش. بیشتر اوقات ما هم باید توی بازی باهاش همراه باشیم یا حداقل در کنارش باشیم. اگر حواسمون بهش نباشه میاد دستمون رو میگیره میبره و این روزی n  بار تکرار میشه.

شیطنت ها: بالا رفتن از میز تلویزیون، ماشین لباسشویی، میز نهارخوری و میز توالت، ایستادن روی تمام اسباب بازی ها و وسایل ممکن برای اینکه دستش به بالاترها برسه

کلمات جدید: Hello، a boy ( سلام خاله مهشید)، اسمت چیه: هام. وقتی دو نفر با هم صحبت میکنن، با هیجان از خودش سر و صدای ذوق کردن درمیاره تا توی بحث شریک بشه. کلا به زبون خاصی حرف میزنه.

وقت بیرون رفتن سریع لباس هاشو میاره میشینه پشت در خونه منتظر ما. البته یه وقتایی هم باید دنبالش بدوی تا بتونی لباس بپوشونی. وقتی با مامان و بابا بیرون میره حتما حتما باید دست هر دومون رو بگیره.

عادت های خواب: صبح معمولا بین ساعت 9 تا 10 بیدار میشه. بین 1 تا 3 یه چرت میزنه و وقتی من میرسم خونه معمولا بیداره. یه مدتی بود بین ساعت 6 تا 8 شب میخوابید البته خودم هم یه استراحتی می کردم و شام درست می کردم  بعد شب زودتر از 12 و نیم نمی خوابید تا صبح هم چند بار بیدار می شد. الان دیگه این خواب عصر رو حذف کردیم البته خیلی کار سختیه جایگزینش باید تا میتونیم بازی کنیم که نخوابه. با این تفاسیر من بعدازظهرها تقریبا به هیچ کاری نمیرسم دیگه وقتی برای استراحت و شام درست کردن و ... نمیمونه مگر اینکه یه لحظه از مامانش غافل بشه بتونم یه دستشویی برم یا دوش بگیرم یا هر چی. شنبه صبح ساعت 4 صبح بیدار شد ایستاد توی تختش. آوردمش بین خودمون اتفاقی که خیلی کم میفته. می خواست پاشیم بازی کنیم. راضیش کردیم چشماشو ببنده و بخوابه. وروجک سرشو می کرد زیر پتو چشماشو به زور می بست نخودی نخودی می خندید. بالاخره خوابش برد در حالی که با یک دستش دستم رو گرفته بود با یک دستش گردنم رو. به محض اینکه تماسش با من کم می شد توی خواب صدا می زد مامان. اینقدر معصوم و ناز خوابیده بود که من و همخونه تا ساعت 5  و نیم  نگاهش می کردیم  راستش دلم نیومد حاضرش کنم ببریم خونه مامان بزرگ. تصمیم گرفتم بمونم خونه. تا ساعت 7 بدون هیچ تکونی با همین حالت خوابیده بود و من فقط نگاهش می کردم. 

 ساعت 3 هر جا باشه منتظر مامان. البته دل مامان هم براش پر میکشه. توی ماشین من براش میخونم سامی منی تو خوشگل منی تو و تند تند جواب میده میگه هی. توی راه پله ها طبقه اول رو ذل میزنه توی صورتم نگاهم میکنه، طبقه دوم رو بوسم میکنه، طبقه دوم تا سوم رو که دیگه مامان به هن هن افتاده سرشو میذاره روی شونم البته شونه مخالف جهتی که بغلمه. بالاخره میرسیم خونه و باید بازی کنیم و بازی کنیم و ... چند بار اتفاق افتاد 4 شنبه ها که یک ساعت زودتر میرم خونه کارهام رو انجام دادم و دیرتر رفتم دنبالش، بعد که اومدیم خونه خیلی اذیتم کرد، لج می کرد، همه چی رو پرت می کرد، گاهی هم منو می زد به همین دلیل سعی می کنم دیگه دیرتر نرم دنبالش مگر اینکه خواب باشه. البته در مواقع عادی هم گاهی شروع به زدن و پرت کردن میکنه. در این مواقع سعی می کنم جدی و در عین حال بی تفاوت باشم البته خیلی کار سختیه. نمی دونم اقتضای سن یا برای جلب توجه این کارو میکنه.    

/ 4 نظر / 8 بازدید
پاییز مامان آراز

سامی عزیزم تو زیباترین هدیه خدا به مامان و بابا هستی و این روز هایت شیرین ترین خاطرات آنها خواهد بود . مخصوصا اون حرف زدن با زبون خاص خودت همیشه همیشه در ذهنشان خواهد ماند . خدا حافظ تو نازنین باشد و برای مامان و بابا نگهت دارد ان شاالله .[قلب][قلب][قلب]

شیرین

این زمستون که من یخ کردم واقعا سرد بود دیگه تا بهار چیزی نمونده گل پسرتون خیلی با نمکه شعرتونم خیلی قشنگ بود این لجبازیا مخصوص بچه هاست عادت میکنیم[نیشخند]

مامان ارشک

[ماچ] خیلی لذت میبرم کارهاشو می خونم. کم کم داره یادم میره.

زهرا(مامان مهتاب

چقدر اون صحنه خوابیدنش کنارت قشنگ بود.میتونستم گرمی تنش را حس کنم اینقدر کع اینطور خوابیدن با این فرشته های آسمونی را دوست دارم. مطمئن باش زدن یا پرت کردن اشیا مقتضای سنشه.مهم اینه که وقتی میبینی این کار به خودش یا دیگران ضربه میزنه حتما بهش بگی همونطور که خودت گفتی اینطور مواقع باهاش جدی میشی.روی زدن خودت هم خیلی جدی واکنش نشون بده و به سامی کوچولو بگو که مامان از این کارت ناراحت میشه گل پسر .یا چیزهایی را در اختیارش بگذاری برای پرت کردن که کمتر خطر داشته باشه مثل توپهای نرم و عروسکهای کوچک پشمی.ببخشید خیلی پرحرفی کردم.قصد فقط انتقال تجربیات بود دوست من[لبخند]