دلِ من

نامش شهربانوست. فکر می‌کنم 50-60 ساله باشد. چهره‌اش لاغر و آفتاب سوخته است. 5شنبه‌ها برای نظافت راه پله ها می‌آید. عاشق بچه هاست. قربون صدقه تمام بچه‌های ساختمان می‌رود. یک پسر عقب افتاده دارد که تازگی همراهش است. پسرک حیاط و پارکینگ را جارو می‌زند. حرف زدنش نامفهموم است... هر مشکلی باشد داد می‌زند مامان ... ساعت 12 ظهر است. یکی از آن دل‌دردهای یادآور زنانگی تازه از راه رسیده. من از سرما می‌لرزم. سام تازه خوابیده. شیشه لاک رو برمی‌دارم، به ناخن‌‌های کوتاه بلند نگاه می‌کنم. لاک می‌زنم تا جلوه‌های زنانگی، درد را کمرنگ کنند. صدای جاروی شهربانو نزدیک است. پشت در است. پسرک در پشت بام را می‌کوبد، داد میزند مامان... شهربانو داد میزند نکن مردم صداشون در‌میاد. چند بار تکرار می‌شود. با خودم فکر می‌کنم اگر سام بیدار بشه حسابی بداخلاق میشه. دلم درد می‌کنه نمی‌تونم بلندش کنم. این لاک‌های کلفتی که زدم هنوز خشک نشده، واسه چی الان من لاک زدم... باز پسرک داد می‌زند. یکی از همسایه‌ها میگه چه خبره؟ چرا داد میزنی؟ شهربانو عذرخواهی می‌کند. در ذهن من شهربانو می‌رود بالا سراغ پسرک بغلش می‌کند نوازشش می‌کند. پسرک ترسیده. اما نه شهربانو همچنان مشغول جاروست، غر می‌زند به بخت و اقبالش لعنت می‌فرستد. سام بیدار شده، با شنیدن صدای گریه‌ش می‌روم بالای سرش بغلش می‌کنم، نوازشش می‌کنم. به من می چسبد. یادم می‌رود لاک‌های کلفت خیس و دل درد را. اما غم شهربانو را نه ...

/ 4 نظر / 12 بازدید
وحيد زايري

سلام زيبا بود و سرشار از انسان دوستي . در اين دوران وانفسا كه هر كس به فكر خويش است ، آشنايي با افراد انسان دوستي چون شما غنيمت است . چه زيباست اين ديگر دوستي از مرحله‌ي حرف به عمل تبديل شود .

قربون تو خواهر گلم با این قلب مهربونت و با این همه حس هم نوع دوستی ات که همیشه برای من قابل ستایش بوده و هست[قلب][ماچ][ماچ] از خدای مهربون میخوام که به جسم و جان مادرانی چون شهربانو سلامت و توان و به رزق و روزی شان برکت فراوان عطا نماید و .........ای خدای مهربون شادی و آرامش را برای پسرک شهربانو آ آرزو دارم......

مامان آرین

طفلکی شهربانو...خدا بهش صبر بده...خیلی سخته...من ببینم و بشنوم و ناشکری نکنم..خدایا شکرت بابت نی نی سالمی که بهمون دادی