ما هستیم

کسالتی که روز 24 آذر کشف شد و دردسرهای دکتر و سونوگرافی رفتن و زیاد شدن کارهای شرکت و بهم ریختن اعصاب و پایین آمدن آستانه تحمل من و دوری از اینترنت و همه اینها مانع از تمرین روزمرگی که نه هفتگی نویسی هم نه ماهیانه نوشتن شد. 

اول از پسرک 16 ماهه ام بگم که هر روز خدا رو بخاطر بودنش و سلامتی و جنب و جوشش هزاران بار شکر می کنم. بالاخره به اون دو تا دندون سنجابی پایین دو تا دندون دیگه هم اضافه شد و شدن 8 تا مروارید کوچولو. گاگا (قاقا)، نَ نَ (بجای زیتون)، تا (بجای تاب) از کلمه های جدیدش هستن. غذا و خوراکی هاش محدود به زیتون، گوشت و مرغ، چوب شور، کشمش و خرما، خیار و بستنی زمستونی (گاهی به ندرت) هستن. وقتی توی جمع هستیم دلش می خواد نانای بذاریم و همه برقصن، خودش هم مدام وسطه، دسته بقیه رو هم میگیره میاره وسط. توپ شوت کردنش با پای چپ حرف نداره، توپ رو میندازه بالا بعد با مهارت کامل با پای چپ تو هوا شوتش میکنه خیلی هم با قدرت. گاهی لجباز میشه لبه های تلویزیون رو میگیره میکوبه به دیوار بعد بلافاصله میره سراغ یخچال میشینه تو یخچال و شیشه ها رو برمیداره پرت میکنه. در این مواقع اون روی من بالا میاد و داد میزنم. اونم گریه میکنه و کلا همه چیز بهم میریزه. خیلی زود گریه الکی میکنه. نمی دونم در این موارد باید چکار کرد. لطفا از تجربه هاتون بهم بگید. وقت خداحافظی از همه 100 تا بابای میگه. ظهرها وقت اومدن از پیش خاله مهشید به حیاط که می رسیم منتظر خاله مهشید پشت پنجره ست حتی وقتی خاله مهشید داره پشت سرمون میاد پایین. کاغذهای نوشته شده و کتاب ها رو برمیداره، با انگشت اشاره ادای خوندن درمیاره. اینها رو نوشتم که در گذر زمان فراموش نکنم این روزها ما چکار می کردیم.

حالا از خودم بگم. دوشنبه هفته پیش مجبور شدم تا ساعت 4 بمونم شرکت. همکارم بدجنس شد و دقیقا راس ساعت 2 که آماده رفتن بودم کارها رو به من محول کرد. اتفاقا اون روز اصلا حال خوشی نداشتم. موندم ولی هم نگران خاله مهشید بودم که به کارهاش نرسید هم دلم برای سام پر می کشید. این مدت که مجبور بودم ساعت هایی غیر از ساعت کاری شرکت بذارمش پیش خاله مهشید و مامان بزرگ فهمیدم وابستگیم بهش خیلی خیلی زیاده. روحم براش پر می کشید. زمان متوقف میشد و دلم پر از آشوب. می دونم این حد وابستگی اصلا خوب نیست. شنبه هم که منتظر نوبت سونوگرافی بودم یک پسری همین سن و سال رو آورده بودن واسه عکس از گردن. صدای این بچه و جیغ زدنش دلم رو آشوب کرد. بغضم ترکید نتونستم تحمل کنم. ترجیح دادم برم خونه دوباره برگردم اگه می موندم قطعا دیوونه می شدم زنگ زدم به مامان بزرگ گفت سام تازه خوابیده برو خونه استراحت کن. چه استراحتی از وقتی رفتم خونه شلوارش که روی مبل بود دستم بود گریه می کردم. تا ساعت هفت که رفتم دنبالش و بغلش کردم همین مدلی بودم. کلا شنبه ها که بعد دو روز میرم سرکار خیلی دلتنگش میشم. همکارم که یک پسر 4 ساله داره میگه تو نمونه کامل یک مامان شیفته هستی، میگه من هیچ وقت اینطوری نبودم. خودم اینجوری فکر نمی کنم چون از عملکرد و رفتارم به عنوان یک مامان راضی نیستم در ضمن من برای سام هیچ کار خاصی نمی کنم فقط وقتی نیست بدجوری دلتنگ و بی تابش میشم بعد وقتی که هست یک مامان کاملا معمولی میشم، گاهی هم داد میزنم. مثل بقیه هم بلد نیستم باهاش بازی و شادی کنم. دیروز بعد مدت ها وقت خونه رفتن بردمش پارک سر کوچمون. از دویدن و ذوق کردنش کلی انرژی گرفتم. گفتم از این به بعد زود  به زود میبرمش پارک. 

معمولا حال و روز من پاییز و زمستون تعریفی نداره امسال که دیگه نگو. هی لباس پوشوندن و بردن و آوردن بچه و ترس از سرماخوردنش و سه طبقه بالا و پایین رفتن با هِن و هِن و زود تاریک شدن هوا خیلی خسته م کرده. بعد وقتی میرسم خونه می بینم بازم همسایه بغلی با خواهر و مامانش اینا دور هم جمعن، میگن میخندن حسودی که نه ایشالا همیشه شاد باشن ولی خوب دلم می خواست من و خواهرام هم نزدیک هم بودیم. عصرهای کشدار پاییز و زمستون دور هم بودیم...

در ضمن تشکر ویژه از همخونه و خاله مهشید که این روزهای سخت سنگ صبور و همراهم بودن و لحظه ای تنهام نداشتن.

/ 6 نظر / 12 بازدید
مامان ارشک

عزیز دلمی باید یک ایمیل طولانی برات بنویسم. همینو داشته باش که پاییز و زمستون منو هم کم حوصله کرده. کارهات طبیعی است. برات مینویسم. سونوگرافی چی بود؟ خیره انشاله؟ برطرف شد؟ همون جراحی پارساله؟ توضح بده از نگرانی دربیام.

لیدی جین

الن بهتری عزیزم؟ ببوس پسرک رو.

مرجان

عزیزم خیلی دلم برای نوشته های قشنگت تنگ شده بود خدا را شکر می کنم که کسالت برطرف شده و باز هم خدا را هزار هزار بار شکر می کنم برای عروسک ناز و دوست داشتنی که خدا در آغوشت گذاشته.نازنینم به روزهای پاییز و زمستون از یه زاویه دیگه نگاه کن و با این همه احساسات قشنگی که در وجودت می بینم پاییز رنگی ات را رنگی تر کن و زمستان را هم با عشق اومدن بهار پشت سر بذار .این مادر شیفته و مهربان این مامان عاشق باید همیشه شاد و پر انرژی باشه برای پسر گلش[قلب][ماچ][بغل]

پاییز مامان آراز

سلام پرين عزيزم . دلنگرانيات و شيفتگيهات كاملا زيبا و طبيعيه . مگه ميشه شيفته و وابسته عروسكي به اون زيبايي نشد . حال خودت چطوره؟ كسالت برطرف شده؟ از حالت باخبرم كن . عزيزم در مورد دوري از خواهرت هم از اين خوشحال باش كه خواهري مهربان داري كه دلهاتون با همه . چه بسا خواهرهايي كه فاصله فيزيكي ندارن و لي همدل نيستن . از خدا ميخوام خودت و همخونت و عروسك كوچولوت و خواهر مهربانت هميشه تنتون سالم باشه . در ضمن بهاري شاد و پر از اتفاقات خوب بعد از اين زمستان برايت ارزو مي كنم . سام عزيزم را ميبوسم

گلی

مامان مهربون و عزیز سلام مرسی که به من سر زدی...منم از خوندن وبلاگت خیلی خوشحال شدم...البته بیشتر از آشنایی با یه مامان دلسوز و نازنین خوشحال شدم...امیدوارم با هم بیشتر در ارتباط باشیم... راستی گریه های الکی و لج بازیهای اعصاب خورد کن مقتضی سن این اقا پسرهاست...کمی صبور باش و البته در برخوردهات هم جدیت لازم رو به خرج یده.... سام کوچولو رو ببوس

مامان آرین

چی شده بودی عزیزم؟....کسالت نباشه عزیزم اینقد به خودت سخت نگیر...تو خیلی هم مامان خوبی هستی گلم...منم پاییز و زمستون داغونترم