پیشرفت های سام در 34 ماهگی

پیش چشمم قد میکشی روز به روز و لحظه به لحظه، و من همچنان در حیرتم از اینکه پسر کوچولوی من، این روزها انتخاب میکنه، تصمیم میگیره و جمله های قلمبه سلمبه میگه. 

  • وقت شروع غذا میگه مامان چی بگیم؟ بعد از غذا خدا رو شکر میکنه و از ما تشکر میکنه. وقتی از پارک برمی گردیم یا براش چیزی می خریم میگه مرسی منو بردی پارک یا مرسی برام اینو گیویدی.
  • وقتی ازش بخوای چیزی برات بیاره صدبار میگه بفرما بفرما.
  • شبها وقت خواب که میگم شب بخیر پسرم میگه شب بخیر پسرم، ریز ریز میخنده میگه عوضی شد، شب بخیر مامانم. خوشبختانه بیشتر وقت ها اصرار داره ساسان کنارش باشه و قصه بگه.
  • برای پوشیدن لباس و کفش به تنهایی تلاش میکنه و به خوبی این کارو انجام میده ولی هنوز در مورد کفش و دمپایی گاهی اشتباه میکنه و می پرسه مامان عوضی شد؟
  • بعد ازظهر که می رسیم خونه و پنج شنبه و جمعه صبح دائم میپرسه کی قراره بیاد خونمون؟ چرا مهمون نمیاد؟
  • هفته ای که گذشت به اندازه یک دفتر 40 برگ انگری بردز یا به قول خودش جوجو آخ براش کشیدم و رنگ کردیم. توی یک صفحه صورتک های خندون و غمگین و عصبانی و گریون کشیدم. دست گذاشته روی گریون میگه چرا گریه میکنه؟ آهان غذا میخواد. بیا برات باقالی پلو کشیدم، بازم گریه میکنی بیا دوغ و ماء الشعیر هم کشیدم. ای بابا اینم ماست. بسه دیگه گریه نکن غذاتو بخور.
  • عروسک گوزن ش رو برداشته میگه مامان این منو میخوره. میگم نه. میگه با من دوست میشه. میگم بله. دستش رو انداخته دور گردن گوزنش. میگه بیا عزیزم به مامان سلام کن.
  • اسم دوستاش رو می پرسم. میگه پارسال دوست پسر منه. پرنیان دوست دختر منه.
  • توی گوشی ساسان تنها بازی موجود یک تست حافظه هست که اولش یک خانمی با روپوش سفیدوموهای بلوند بازی رو معرفی میکنه و من واقعا نمی دونم اسم این بازی چی هست، چند شب پیش توی ماشین به ساسان میگه ساسان گوشی ت رو بده میخوام خ.ا.ن.و.م.ب.ا.ز.ی کنم!!!
  • داریم با هم از پله های آتلیه بالا میریم که بریم عکس هایی که قبل از عروسی انداختیم رو ببینیم. میگه مامان بازم میخوای عروس بشی؟ دوست داری بازم عروس بشی؟ منم دوست دارم عروس بشم.
  • مامان بیا بازی کن من هر چی می کنم بازم می باخگم (می بازم)
  • پیش فرضش اینه که بعد از خواب بعدازظهرش توی مهد مامان میاد دنبالش. چهارشنبه که رفتم بیدار بود، خاله آزیتا می گفت هی چشماش رو می بست و باز می کرد تا شما بیاین. دلم خیلی گرفت خیلی خیلی ...
/ 7 نظر / 12 بازدید
پاییز مامان آراز

عزیزم چه شیزین زبون و بی نهایت مهربون[قلب] الهی فدای خودت و دوست دخترت و با عرض معذرت خ ا ن م ب ا ز ی ت [خجالت]

جودی

کاش چاشنی این توصیفات قشنگت عکس زیبای پسرک هم بود و بیشتر در این روزهای نه چندان شاد انرژی بخشمان میشد

مهربانو

پرین جانم چند روز پیش هرکاری که کردم نمیشد کامنت بذارم ینی هیچ پرشین بلاگی رو نمیتونستم الان خونه ی مامان اینام انگار میشه . عزیزم سام خوشگل و شیرین زبونم رو ببوس اون خانوم بازیه خیلی باحال بود .. قدر این روزا رو بدون[بغل]

منصوره مامان نورا

و این حیرت کردنها همچنان تا سالها ادامه خواهد داشت پرین عزیزم ... حتی روزی که برای خودش مردی شده و در لباس دامادی می بینیش باز هم با حیرت از خودت می پرسی که ایا این همون پسر کوچولوی منه ... این رو از اونجایی می گم که دخترکم به زودی هفت ساله می شه و من هنوز در حال گزیدن لبهام هستم بی که هیچ حسی در من تغییر کرده باشه ...

مامان آرین

قربونت برم پسر شیرین زبونم بوووووس

شيلا مامان رومينا

عزيز دلم ماشاا... چه بزرگ و آقا شده . مي بيني پرين جان هرچي بزرگتر بشه در برابر شيرين زبونيهاش خلع سلاح تر ميشي. راستي ديشب جاتون خالي با گروه تورمون رستوران باغ مرواريد تو محمد شهر بوديم دماي هوا 14 درجه .چه باد خنكي مي وزيد حالمون جا اومد.