تو که جون منی عمر منی

هفته گذشته هفته بسیار سختی بود، مملو از استرس و نگرانی و چشم های گریون و دست و پاهای کوچولویی که صبح ها به دور گردن و کمرم حلق می شد و راه نفسم رو می بست. و این من بودم با احساسات متناقض و قدم های لرزونی که می خواست به عقب برگرده، باز هم دوراهی احساس و منطق و تلاطم احساسات مادرانه. چهارشنبه عصر که رفتم دنبالش حالش بهتر از روزهای قبل بود و جشن تولد داشتند، یک جایزه روی صندلی گذاشته بودم که خورشید (فرشته مهربون ورژن سام) برای اینکه سام گریه نکرده براش آورده بود. نزدیک شب دوباره زمزمه های من نمیرم و این حرف ها شروع شد، بهش گفتم فردا مهد تعطیله، سرکار مامان تعطیله و ما با هم خونه می مونیم. پنج شنبه عصر که خاله ها بعد دو هفته دیدنش معتقد بودن خیلی بزرگ شده و روحیاتش کلی تغییر کرده، با ذوق و شوق کوله و وسایلش رو به همه نشون می داد و از مهد کودک رفتنش می گفت. بالاخره رسیدیم به شنبه صبح و پسری که آروم و بیصدا پیچیده در پتوی نرمش از بغل مامان به بغل خانوم علیپور رفت و چشم های سیاهی که گریون نبود ولی داشت یه بغضی رو مخفی می کرد. در طول روز هر بار تماس گرفتم خانوم بابایی گفت بزنم به تخته خدا رو شکر سام امروز مشغول بازیه و حرفی از مامان نمیزنه. یکشنبه صبح هم بغض بود ولی بیصدا و آروم. امروز هم که ساسان بردش، توی سرویس بودم که زنگ زد و اعتراف کرد این چند روز من کار خیلی سختی رو انجام دادم و تحمل این بغض و گریه ها کار خیلی سختیه. خدایا کمکم کن بتونم پسرم رو یک انسان واقعی شاد مهربون مسئول و مستقل بار بیارم. کمکم کن راه سختی در پیش دارم و صبر و تحمل کم ...

راستی میخوام اعتراف کنم در این مدت دوسال و هشت ماه هیچ وقت برای آموزش رنگ ها و اعداد و زبان انگلیسی و ... سام رو تحت فشار نگذاشتم. ولی تازگی زیاد می شنوم از تبلیغ های مختلف از پنج ماهگی تا چند سالگی. خانوم همسایه می گفت خواهرزاده من که دو ماه از سام کوچیکتره 200 تا لغت انگلیسی بلده، شما باهاش کار نمی کنید؟ گفتم نه، راستش دلم میخواد تا میتونه بچگی کنه، بازی کنه، فکر می کنم وقت برای آموزش زیاده. سام عادت داره توی جمع کردن اتاقش، تا کردن لباس هاش، پهن کردن لباس های خیس روی رخت آویز و گیره زدنشون، چیدن و جمع کردن میز به ما کمک کنه (بچم کدبانوی وجود رو از مامانش به ارث برده) قدر دانه وقتی براش کاری میکنی یا چیزی میخری تشکر میکنه.مهمتر از همه خیلی خیلی زود خودش رو با شرایط جدید وفق میده و در عین حال نظم و ترتیب رو به خوبی میپذیره. (حیف که اینجا آیکون مامان سرخوش مخالف آموزش و تا حدودی ازخود راضی نداره)

پی نوشت- مدیونید اگر فکر کنید من همه اینها رو به خانوم همسایه گفته باشم. اصولا از اون دسته آدم هایی هستم که اون لحظه هیچی به ذهنم نمیرسه ولی تا یک هفته بعدش دارم جواب از خودم درمیارم حتی وقتی نصف شب از خوب میپرم.

/ 4 نظر / 16 بازدید
زهرا (مامان مهتاب

دوست من مطمئن باش یکی دو هفته دیگه لبخند جای بغضهای صبحگاهیش را میگیره.اونوقت با خیال راحت میری سرکار.کاملا حالت را درک میکنم. در مورد آموزش بچه ها هم حق با شما است.تا قبل ازشش سالگی آموزش رسمی ضرورتی نداره.بهتره بستر یادگیری را فراهم کنیم.بچه ها خودشون یاد میگیرند.من نمیدونم چند تا لغت انگلیسی یاد گرفتن چه جذابیتی برای پدرو مادرها دارد....به قول شما باید بگذاریم بچه ها از روزهاشون لذت ببرند. موفق باشی

جودی

تا اینجای کار که شاهکار بودی و حسابی شهامت به خرج دادی.این روزها روزی هزار بار از خودم میپرسم که بردن بچه ها به مهد و مقاومتشون و این گریه ها تاثیر بدی تو روحیه شون نمیگذاره؟اگرمطمئن باشیم که این مراحل در رشدشون لازمه مسلما با اراده بهتر این کار را خواهیم کرد.راستی قبلا کی ازش نگهداری میکرد؟

مهرآفرین

سلام منم خاطرات بدی از مهد بردن پسرم دارم . اینقدر که ماه اول همش پشت در وا میستادم و خودم کلی گریه می کردم. اینو هم بگم که کلا پسر من بچه خوش قلقی برا مهد نبود و من خیلی نگران ادامه این روند برا مدرسه اش بودم که خدا رو شکر سال اول به خیر گذشت خدا به بقیه اش رحم کنه