کدبانوی من

سه روز هفته که صبح سام رو میبریم خونه مامان بُ و نیم ساعتی برای رسیدن به سرویس زمان دارم، کدبانوی وجودم حسابی فعال میشه، دلش میخواد این نیم ساعت به اندازه پنج ساعت طول بکشه. می دونه دیرم میشه و ممکنه به سرویس نرسم ولی باز سرتِق بازی درمیاره، میرم دستشویی دلش میخواد، دستشویی رو حسابی بشوره، میرم تو آشپزخونه قرص تیروئیدم رو بخورم، دلش میخواد همه چی رو مرتب کنه، زباله ها رو جمع کنه، لباس های شسته شده رو پهن کنه، میرم توی تراس حتی دلش میخواد تراس رو بشوره، از اتاق سام رد میشم دلش میخواد اسباب بازی ها و لباس های سام رو مرتب کنه. نگاه به ساعت می کنم پنج دقیقه فرصت دارم، با دکمه های باز و بسته، مقنعه کج و معوج و کیسه زباله به دست پله ها رو دو تا یکی میام پایین و بدو و بدو به سرویس میرسم، بعد که نفسم جا اومد کلی به کدبانو غر می زنم، میگه حس خوبی دارم الان و آروم میخزه یک گوشه وجودم و دیگه نمی بینمش ...

/ 7 نظر / 11 بازدید
مامان ارشک

سعی کن ساکتش کنی و اون نیم ساعت رو به کارهای مورد علاقه ات برسی.کتاب بخون جانم. بهتر شدی؟

مامان آرین

منم خیلی کدبانوی درونم رو دوست دارم خیلی :)

پاییز مامان آراز

چه تعبیر شاعرانه و زیبایی از نیم ساعت کار شتابزده[لبخند]

مستانه

چه بامزه اره منم دارم اینو تا حالا میگفتم کرم خالا از این به بعد مودبانه میگم کدبانوی وجودم !(کلی خوششان امد کدبانو)

منصوره مامان نورا

چقدر بامزه و عجیب !!! من هم صبح ها که بیدار می شم تا سرویس زنگ بزنه ، فقط تو خونه می چرخم و سعی می کنم واسه دخترک و پدرش خونه ی مرتبی رو به جا بذارم . بعد می رم عقب و یه نگاه به کل خونه می اندازم و کیف می کنم . [ماچ]

خانم اردیبهشتی

سلام نمی دونم چرا کدبانوی وجود من خفته است و هیچ رقمه بیدار نمیشه [زبان][خجالت]

پوپک

منم ترجیح میدم این کارا رو صبح انجام بدم که ظهر با یه خونه منفجر شده روبرو نشم البته اگه تنبلی بذاره