چشم ها

دیشب بعد چندین سال رفتیم خونه دایی. علاوه براینکه خودش خیلی خیلی مهربونه، نگاهش و چشم های عسلیش دقیقا چشم های مامانه. دوست داشتم زل بزنم به چشم هاش و غرق بشم تو نگاهی که سال هاست دلتنگشم. ولی ترسیدم بغضم بترکه. وقت خداحافظی سعی کردم تصویر زنده چشم های مامان به خوبی توی ذهن خسته م ثبت بشه تا نیازی نباشه برگردم لابلای خاطره ها دنبال اون تا چشم عسلی مهربون بگردم. وقت خواب سام از صدای رعد و برق ترسیده بود، سرش رو گذاشت روی دستم و آروم خودش رو توی بغلم جا کرد و کم کم نفس هاش سنگین شد. نم بارون، تصویر چشم ها و دست های کوچولویی که دور گردنم حلقه شده بود، داشت من رو می برد به سال های خیلی خیلی دور... حالا این من بودم که از رعد و برق و روزهای خاکستری به آغوش امن مامان پناه آورده بودم. من بودم که نفس هام سنگین می شد ...

/ 7 نظر / 5 بازدید
مامان آرین

متاسفم وااای خدا جونم سامی چه بزرگ شده ماشالا...جیگرشو بخورم..خیلی ماه شده...آخرش نشد روی ماهشو ببینم...ببوسش اساسسسسسسسی[ماچ]

گل

عزیزممممممممم نمی تونم بگم که می دونم چه حسی داری ولی امیدوارم سالیان سال در کنار سامی عزیزم و همخونه مهربونت زندگی کنی..... راستی این سامی چقدر خوردنی و با مزه شده[ماچ]

نیلوفر مامان سامیار

پرین جون خیلی کر خوبی کردی برام کامنت گذاشتی چون مدتها بود به وبلاگ خودم سرنزده بودم یادم نبود که یه عالمه دوست دارم که به غیر از بلاگفا مینویسن و من همیشه بهشون سر میزدم ولی یادم رفته بود :)))) از این به بعد بیشتر با هم تماس خواهیم داشت! پسرک نازتم خیلی بزرگ شده حسابی ببوسش برام

نونوش

سلام.. خوبی.. ماشاالاه ژسرت چقدر بزرگ وخوشگل شده ... فکر کنم به خودت رفته [چشمک]

مسی

نازنینم نبوَِد هیچ غروبت غمگین

منصوره مامان نورا

چقدر بزرگ و ناز شده پسرمون .خدا سام عزیز رو برات حفظ کنه ، تا غم نبود عزیزانت برات کمرنگ تر بشه . راستی خوشحالم که دوستات اومدن و بهتون خوش گذشت عزیزم .