در باب اینکه خیلی وقت از خودم ننوشتم

نگاه به پست‌های قبلی که میندازم، می‌بینم خیلی وقت از خودم ننوشتم، هی قربون صدقه دست و پای بلوری بچم رفتم، عکس گذاشتم و از کارهای جدیدش نوشتم که یادم باشه ولی زیاد ننوشتم از روزهایی که خسته بودم، مامان بی‌حوصله‌ای بودم، داد زدم اشکام همینطوری سرازیر شد، پشیمون شدم. هی با خودم دو دو تا چهار تا کردم بیام سرکار نیام سرکار؟ سام پیش خاله مهشید باشه یا دنبال پرستار باشم؟ دو روز هم پیش مامان همخونه باشه لوس نمیشه؟ حالا لوس شدن بماند، این دو روز در هفته که صبح‌ها وقت جابجایی بیدار میشه اذیت نمیشه؟ چرا وقتی میذارمش و برمیگردم اینقدر دلم میگیره؟ خانم منشی می‌گفت در این مواقع ما بیشتر از بچه‌ها اذیت میشیم، راست می‌گفت؟ چند روز در ماه مرخصی بگیرم؟ دوباره صحبت کنم شنبه‌ها نیام سرکار؟ چه خوب بود سه ماه اول سال که شنبه‌ها خونه بودم! این یک هفته تعطیلات تابستانی چه خوب بود! این دو تا پروژه سنگین رو چکار کنم؟ چرا کارهای شرکت خوب پیش نمیره؟ چرا اینقدر خسته‌ام؟ چرا سام زودتر از دوازده و نیم شب نمیخوابه؟ اشکال نداره من ساعت شش بیدار میشم، در عوض ساعت های بیشتر با هم هستیم! چرا هر وقت می‌خوایم بریم سفر نمیشه؟ من تنبل هستم یا فکر می‌کنم با بچه 11،10،9،8،7،6،5،4،3،2،1 ماهه سفر کار سختی باشه؟ خوب که فکر می‌کنم می‌بینم من تنبلم ربطی به بچه نداره. چرا کارهای همخونه در مواقع بحرانی خستگی من اینقدر زیاد میشه که شب‌ها دیر بیاد و روزهای تعطیل هم سرکار باشه؟ اصلا تصور درستی از خستگی‌های من داره؟ چرا فراموش شدم!

از تمام این‌ها که بگذریم چرا من قبل از این تصور می‌کردم یک مادر خوب هیچ وقت خسته نمیشه. ریشه این تصور از کجاست؟ اصلا من با این عذاب وجدان "مادر بد" چکار کنم؟ کاش خودم رو بیشتر از این دوست داشتم!

پ.ن. می‌دونم این مزخرفات ارزش خوندن و وقت گذاشتن نداره.جهت سبک شدن خودم نوشتم، سبکش هم با پست‌های قبلی فرق داره این رو هم می‌دونم. 

        

/ 6 نظر / 12 بازدید
لیلا

سلام: می نویسم اما به امید اینکه یکی بخونه ...خوش به حالت که تو بازدیدات زیاده این نشون می ده که یکی هست که به حرفهای تو گوش کنه ...نمی دونم مشکل چیه که کسی وبلاگمو نمی خونه ...شاید به نظر تو هم خیلی چرت و پرت باشه ....به هر حال من انتظار ندارم که تو بهم سر بزنی ...اما اگه بهم سر زدی منو راهنمایی کن که چیکار کنم وبلاگم بهتر بشه...

زهرا(مامان مهتاب

پرین عزیز اصلا مزخرف ننوشتی.این ها احساساتیه که همه مادرها باهاش درگیرند.نوع مدیریت این احساسات مهمه که با کمی صبر بدست میاد.این را هم مطمئن باش که همه مامانها یه مواقعی خسته میشند.کار بیرون‘کارهای خونه و بدتر از همه عذاب وجدانی که هیچوقت دست از سر ما برنمیداره خستمون میکنه.من میگم بشین و همه کارهائی که در طول روز انجام میدی را بنویس.ببین کدوم یکی مهتره بیشتر براش وقت بگذار.توی این شرایط خیلی به کارهای روی زمین مونده خانه داری فکر نکن.باور کن همیشه وقت برای انجام دادنشون هست.این را هم در نظر داشته باش که کیفیت وقتی که برای کودکت میگذاری از کمیتش مهمتره.یه نکته دیگه هم اینکه با همخونه در مورد این وضعیت صحبت کن.بگذار همه چیز روشن باشه.مطمئنم برای او هم بهتره که در جریان اوضاع باشه اینطوری حس فراموش شدن هم سراغت نمیاد.

مامان ارشک

عزیز دلم این احساس برای همه مادرها پیش میاد. سعی کن حس مادر بد بودن رو در خودت از بین ببری. تو حق داری خسته بشی. حق داری عصبانی بشی. حق داری بخوای دیده بشی. نگران نباش.

جاودانگی

پرین جان این مادر خوب و بد رو بنداز بره برای خودش..... اما در مورد سفر من میگم با 30 ماهه اش هم سخته....

آنا (زیرچترخاطرات من)

سلامی به گرمی افتاب این تابستون گرم به شما وبلاگتون خیلی قشنگه بهتون تبریک میگم منم یه وبلاگ دارم که توش از دلتنگی و خاطراتم مینویسم تا قبل از اینکه با غلط گیر زندگی یا همون گذر زمان از دفترچه ذهنم پاک بشه. من عاشق نوشتنم منو و دوستانم زیر چتر کوچیک اما دوستانه جمع شدیم خوشحال میشم به جمع دوستانم بپیوندید و نظرتون در مورد بهتر شدن وبلاگم بهم بگید اگه موافق لینک هستید لطفا خبرم کنید که لینکتون کنم شما هم منو با نام زیرچتر خاطرات من بلینکید بی صبرانه منتظر نظرات قشنگتون هستم

مامان آرین

پرین عزیزم...میدانم اقعا خسته ای...اول از همه بهت میگم خسته نباشی...بعدشم مطمئن باش اصلا اصلا مامان بدی نییستی...به نظر من هر مامانی حد اکثر تلاشش رو برای بچش میکنه...چرا الکی خودت رو قضاوت میکنی آخه؟...به قضاوتهای دیگران گوش نده چون هیچ کس جای دیگری نیست که شرایطش رو درک کنه...حتما سفر برو درسته سخته ولی لااقل هوایی عوض میکنی...حتما هم درمورد مواردی که گفتی با همخونه صحبت کن