ما و این روزها

- کمتر از 20 روز به پایان چهار سالگی سام مونده، برخلاف پارسال که تمایلی به جشن تولد نداشت امسال عاشق جشن تولد، بادبادک و کیک و کادو گرفتن شده... بیصبرانه منتظره جشن تولدشه هم توی مهد کودک هم توی خونه

- به مهد کودک عادت کرده، ولی شمارش معکوسش برای رسیدن به تعطیلی آخر هفته پرشورتر از قبل شده، آخرای تیرماه خسته شده بود، چون بعضی از دوستاش که مامان خانه دار یا فرهنگی داشتن دیگه نمی اومدن... دنبال بهونه ای برای تعطیلی می گشت... دوازده روز تعطیلات تابستانی شرکت فرصت خوبی برای مسافرت و استراحت بود هم برای خودش هم برای من

- حاضر جواب هست مثل خیلی از بچه های دیگه ولی وقتی یک بچه کوچکتر از خودش هلش میده یا اذیتش میکنه، بغض میکنه و به ما پناه میاره... من میگم بلند بگو من رو نزن یا هلم نده... باباش تاکید میکنه ولی اگه دوباره تکرار کرد هلش بده یا دستش رو بزن کنار... من نمی دونم چی بگم... البته قلدری هاش فقط برای من و باباشه

- این مدت دو تا عروسی دعوت شدیم... از یک ساعت قبل رفتن لباس رسمی میپوشه و پیتون (پاپیون) میزنه... برخلاف قبل پیش باباش توی قسمت مردونه میشینه و تمایلی برای این طرف اومدن نداره... البته آقای پدرشون هم همکاری میکنن فقط مقداری غر که همش باید دنبالش باشم و نتونستم شام بخورم و ...

- تازگی هیچ تغییر لحنی رو تحمل نمیکنه ،  داد زدن که ممنوع حتی به بلند صحبت کردن هم اعتراض میکنه... تاکید میکنه هرگز با من اینجوری حرف نزن... هرگز نمیخوام ببینمت... بیشترین لجبازیش با من و باباشه... بعد چند دقیقه که توی اتاقش تنها میمونه برمیگرده مراسم عذرخواهی و بوس و بغل و هرگز تکرار نمیشه و قول میدم و دوباره یک ساعت بعد همین سیکل تکرار میشه

- کلاس ژیمناستیک رو خیلی خیلی دوست داره، با اینکه چهار و نیم میرسیم خونه و دوباره ساعت یک ربع به شش باید حاضر بشیم بریم باشگاه ولی فعلا اشتیاق خیلی زیادی داره، مربی شون هم خیلی ازش راضیه و کنار خودش میایسته و به بچه ها نرمش میده و میاد با افتخار بهم میگه مامان همیشه من کنار خاله روشنک به بچه ها نرمش میدم... البته فعلا در حد نرمشه... نمی دونم ادامه بدیم یا نه، در مورد کوتاه شدن قد بچه های ژیمناستیک کار یه چیزایی شنیدم

- مامان های دیگه توی باشگاه خانه دار هستن، میگن چه حوصله ای داری دوباره با این خستگی میاریش اینجا، بچه های ما از صبح توی خونه هستن، میگم وقتی اینهمه علاقه و اشتیاقش رو می بینم دلم میخواد از این فرصت استفاده کنم، بعلاوه خوشبختانه همون ساعت کلاس رقص آذری هم برگزار میشه که خودم ثبت نام کردم وای چه تحرکی داره و چه نشاطی... حیف که زیاد فرصت تمرین ندارم... خلاصه این سه روز هفته حسابی سرمون گرم میشه و خسته اما پرانرژی میرسیم خونه

- سام در زمینه خوابیدن توی اتاقش خیلی مستقل بود البته تا خوابش ببره باید یکی از ما توی اتاقش بودیم و دستمون رو می گرفت... چند بار شد که از خستگی همونجا کف اتاق تا صبح خوابیدیم حالا وقتی بیدار بشه و ببینه کسی نیست صدا میزنه مامان یا بابا بیا، بعد میاد مثل بچه کوآلا میچسبه بهمون تا صبح دست دور گردن و پا دور کمر... به همین دلیل دوباره خواب شب من چند تیکه شده... 

- بعد یک سال و نیم که چهار روز هفته رو با ماشین خودم میام و تمام اتوبان تهران کرج رو از بر شدم، هنوز بعضی روزها با اضطراب میشینم پشت فرمون، هر چند مرداد امسال گواهینامه م ده ساله شد اما من هشت سال از رانندگی فرار کردم ...حقیقت اینه که این دو ساعت رانندگی در روز با استرس های خاص خودش خیلی از من انرژی میگیره و اعصابم رو ضعیف کرده ... همه لحظه هاش خودم رو به خدا میسپارم و شاکر هستم برای تمام نعمت هاش برای سلامتیم برای داشتن ماشین اما دیدن بعضی ها هراسم رو زیاد میکنه...

/ 5 نظر / 26 بازدید
پاییز مامان آراز

ما هم ماجراها داشتیم با این کتک خوردن و اذیت شدن توسط بچه های دیگه . ولی به مرور بهتر میشه و مرد با قدرتی میشه. دست و کف و سوت واسه شما که رقص آذری یاد میگیری . خسته نباشی.[قلب]

گلي

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] اول اينكه من هميشه بهت سر ميزنم ...يه چند وقتي بود كه پست جديد نذاشته بودي..... دوم اينكه چقدر تو مادر فعال و فداكار و خوب و نازنيني هستي...يعني عاشقتم كه ميري رقص آذري!!!!!![چشمک]

شیلا مامان رومینا

پرین جان باور کن اکثر خانه دارها این وقت و انرژی که ما میذاریم نه دارن و نه میذارن پس خدا قوت

مانا - آش شله قلمکار

ای جانم .. تولدش مبارک باشه و به شادی . تهران کرج رفت و آمد کردن خیلی سخته . خیلی . کاملا درکت می کنم چون یه مدت این کار رو انجام دادم .