من و رفتن به دل ترس هایم

ترس شماره یک. مهد گذاشتن سام: بعد از کلی تحقیق و دل دل کردن که بذارم یا نذارم و انواع و اقسام ترس ها بالاخره شنبه هفتم اردیبشهت تصمیمم رو گرفتم و یک مهد کوچولو که امتیاز بارزش برخورد خوب و مهربونی پرسنلش هست و بعلاوه نزدیکی به خونمون رو انتخاب کردم و رفتم اتاق مدیرمون و سه چهار روز مرخصی گرفتم برای شروع پروژه. از هشتم اردیبهشت یعنی یک هفته قبل از دو سال و هشت ماهگی سام از نیم ساعت صبح و دو ساعت عصر شروع کردیم. صبح روز سوم می گفت نمیرم، دوست ندارم، لونه باشم. انگار می دونست میذارمش و میام خونه. صبح روز چهارم باز هم مقاومت و توی حیاط نشستن من و بالاخره راضی شدنش. حالا رسیدیم به پنج شنبه و جمعه که تا می گفتیم از فردا صبح که مامان میره سرکار ، سام میره مهد. نه گفتن و گریه کردن شروع می شد. جمعه عصر به دلتنگی های معمول جمعه مون استرس صبح زود بردنش هم اضافه شد چون مامان همخونه رفتن مشهد و خاله مهشید هم صبح کلاس داشت و باید خودم میبردمش و ترس دوم من که رانندگی در اتوبان و رسیدن به شرکت بود چون ساعت سرویس من 6 و نیمه و ساعت شروع مهد 6:45 و امکان زودتر اومدنشون هم نیست. اینجا نگفته بودم ما یه همسایه ای بالای سرمون داریم به نام خانم میرزایی، مامان دو تا پسر 22 و 16 ساله که عاشق بچه هاست و به سام هم خیلی لطف داره و سام هم دوسش داره و بعضی وقت ها سام رو میبره پیش خودش. جمعه شب خانم میرزایی گفت صبح بیارش پیش من وقتی بیدار شد خودم میبرمش. شنبه صبح سپردمش به خانم میرزایی و اومدم شرکت ولی اضطراب داشتم و سام هم حسابی بیقراری کرده بود. توی شرکت بغض و گریه امونم نمی داد ولی باید یک گزارش تهیه می کردم و راهی برای رفتن وجود نداشت. سام تا 3 موند مهد و خانم میرزایی بردش خونه خودشون. ساعت چهار زنگ زد مامان بیا دیگه. دیگه بغضم ترکید دلم میخواست تا خونه پرواز کنم و زودتر بهش برسم ولی چاره ای نبود. بالاخره شنبه شب تصمیم گرفتم به ترس هشت نه ساله م غلبه کنم. دیروز و امروز سام رو گذاشتم و اومدم. هنوز بهونه میگیره و گریه میکنه ولی امیدوارم که به شرایط جدیدش عادت کنه. معمولا شب ها قبل از خواب بغض میکنه میگه نمیرم مهدکودک. نمی دونه با این بغض و بیقراری هاش با دل من چکار میکنه وروجک. برامون انرژی مثبت بفرستید که با آرامش از این مرحله عبور کنیم و من در تصمیمم مردد نباشم.

ترس شماره دو. رانندگی در اتوبان: من از اول هم عاشق رانندگی نبودم. سال 82 ثبت نام کردم و اینقدر پشت گوش انداختم تا مرداد 83 گواهینامه گرفتم. ولی چون همخونه عاشق رانندگی بود و هست و همیشه هرجا که خواستم برم من رو برد و آورد، و شرکت هم سرویس داشت نیازی به این کار نداشتم ولی از وقتی برگشتم سرکار و برای بردن و آوردن سام از منتظر تاکسی موندن توی سرما و گرما خسته شدم، توی کرج همون دور و بر و در حد بردن و آوردن سام رانندگی کردم ولی الان دیگه چاره ای نیست، برای صبح زود بردن سام و رسیدن به شرکت گزینه دیگه ای نیست. بله نیاز نیاز نیاز و عشق مادری باعث شد، یکشنبه صبح تصمیم بگیرم به این ترس غلبه کنم. بین خودمون باشه یک هفته شب ها خواب نداشتم، هی خواب می دیدم تصادف کردم و هی ترسیدم. این دو روز هم کل عضلات بدنم در حالت انقباض به سر میبره.

 

/ 5 نظر / 15 بازدید
محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سلام علیکم -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- ------*♥*♥*♥*♥*♥*----- -------- *♥*♥*♥* -------- ----------- *♥* ----------- ┐────────────────────────────────────┌ │ امام حسین علیه السلام فرمودند │ │ بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد. │ │ الدرة الباهره، صفحه 24 │ ┘────────────────────────────────────└

جودی

سلام.من هم دلم میخواد ارمان را بگذارم مهد.ازتابستون بایدشروع کنیم.به نظرت یک ماه امتحانی بریم مثلا روزی دوساعت چطوره؟من هم ترس شماره 2رادارم.ولی مدتیه که یه ذره بهترم.به ترست گوش نده.اصلا یهش فکرنکن

مسی

بلاخره باید میرفت خاله مهشید بی اندازه لطف داشتند ولی خوب کم کم ضروری بود رفتن مهدش ، همه بچه ها اوایل کمی سخته براشون روزهای تعطیل رو هرگز با شادی نباید بگیم فردا مهد تعطیله و ... اینکه کسی دیگه به جز مادرهاس رقیق القلب بچه رو ببرند تا یه مدتی خیلی بهتره و کم کم عاشق مهد میشه نگران نباش الان فصل خوبیه ولی یه مدتی هم سرما خوردگی بعضی بچه ها میگیرند که مثلا یکی دو ماه هست و عوضش بعد کاملا ضد ضربه و قوی میشند گاهی براشون باید ساده و جدی بگیم همه بچه هایی که مامان شاغل دارند باید برند مهد چون راه دیگه ای ننیست و مثلا خاله مهشید هم میره سرکار و .... ببخش من مدل موعظه گرها هستم پرین عزیزم حودت و سام برام مهمید ، راستی به هیچ عنوان مهد رفتنش و وقفه نندازید شروع کردید باید بره ، بغض نکن عزیزم برای بچه ها ضروریه حتی اگه مامانشون کار نکنه برند و اموزش ببینند

گلی

عزیزمممممممممم خیلی کار خوبی کردی پروژه مهد رو شروع کردی...همه بچه ها اولش اینقدر بی قراری می کنند و من می دونم که چقدر مادر داغون میشه از اون بغضها و بی قراریهای بچه اش...... قبلا هم بهت گفته بو.دم که اولش سخته ولی وقتی عادت میکنه دیگه برای خودش هم خوبه.... عزیزم در مورد رانندگی هم اصلا اضطراب نداشته باش ...اولش اینقدر منقیض وپراسترسی ولی بعدش برات خیلی عادی میشه.... در هر دو مورد کار خیلی خوبی کردی و همه سختیش پر پرش یکماهه....من هر روز بهت فکر می کنم و امیدوارم خیلی زود همه چیز روبراه بشه[ماچ]

گلی

پریسای عزیزم می دونم که خیلی خیلی سخته....باورت نمیشه بعضی وقتا من می رفتم توی دستشوی محل کارم و فقط گریه می کردم تازه به همه اینها غر غرها و بی مهریهای همسرجان هم اضافه کن که هی می گفت :"تو بی رحمی که بچه رو گداشتی مهد کودک"...اصلا برو توی ارشیوم و تابستان 89 رو بخون تا بدونی من چی کشیدم....می دونم که چقدر ناراحتی[ماچ][ماچ] صبور باش و به خدا توکل کن....[ماچ]