کاش می شد بازم ببوسم اون دو دست مهربونت

اعتراف می کنم ساده هستم، قهر کردن بلد نیستم، نمی تونم حرف دلم رو پیچیده و مبهم بزنم، اگر حرفی باشه خیلی ساده و روراست میگم می ترسم حرفی بزنم که کسی رو برنجونم بعدشم بگم حلال کن ... علیرغم مامان شکوه بازی هایی که گاهی از خودم درمیارم آتش خشمم زود فروکش میکنه و پشیمون میشم البته در این مورد خاص کار به اونجا نکشیده و خونسرد و باوقار ظاهر شدم. وقتی پای بحث برسم خیلی حرف هام نگفته باقی می مونه و ممکنه مدت ها با خودم بگم باید این رو می گفتم یا اون رو ... مدتی هست که ناخواسته پامون به یک دلخوری باز شده، از اون حالت های عجیب که یک دفعه حال طرف کاملا عوض شده و برگ روزگار برگشته و دیگه هیچ چیز سرجای خودش نیست. علیرغم تلاشم برای حفظ حرمت ها و در نظر گرفتن تفاوت ها و پایبند بودن به شعار همیشگی خودم که من جای دختر اون نیستم و اون جای مادر من چون خیلی زود این رو فهمیدم ... دلم از خیلی حرف ها گرفته و می دونم این بار هم من باید گذشت کنم ولی تصمیم گرفتم این بار متعادل تر از قبل رفتار کنم که اگر حرفی شنیدم دلم کمتر بسوزه ...

12 مرداد 12 سال از رفتن مامان گذشت، 12 سال بی مادری خیلی سخت گذشت و فقط خواهرهام بودن که سعی در پر کردن این خلا داشتن و متاسفانه یا خوشبختانه از بعضی جوانب تلاشی در این زمینه صورت نگرفت حتی توی روزهای اون بارداری سخت و بعد از زایمان، ولی این روزها یک جور دیگه سخت میگذره چون یکی هست که وسط مهدکودک بازیمون در اتاقش رو ببنده و بگه بیا بازی کنیم تا مامانت بیاد و در جواب بغض من که زیر لب میگم مامان من نمیاد بگه چرا میاد، بعدازظهر میاد... وقتی اشک من رو میبینه بگه بیا بازی کنیم حالت خوب بشه... و هزار تا جمله دیگه از یک موجود فسقلی که من رو با خودش میبره به هزار بغض فروخورده...  به واسطه ماجراهای اخیر این مدت خیلی به یادش هستم، ، طبعا چون خانواده بزرگی بودیم و داماد و عروس و نوه هم به ما اضافه شده بودن ، اختلاف نظرها و بحث هایی پیش می اومد ولی در نهایت اون بود که چشم های عسلی قشنگش رو برروی ناملایمات می بست و به انسجام خانواده شمعدانی کمک میکرد ، هیچ وقت با بچه هاش قهر نمی کرد و زخم زبون نمی زد، بخاطر یکی از بچه ها و محبت های بی مورد به اون، کارهای اون یکی رو بی ارزش نمی کرد، والا این همه هم ادعای مادر خوب بودن نداشت... هفت سالی که بدون بابا گذشت برای هممون تکیه گاه بزرگی بود، هرچند خودش از درون داشت داغون می شد ... و بیشتر و بیشتر به همبستگی مون کمک کرد، انگار می دونست بزودی قراره بره پیش یار دیرینه ش... بنیان خانواده رو محکمتر از قبل ساخت و رفت ... ما خیلی زود بابا و مامان رو از دست دادیم اما یاد گرفتیم دستمون رو به زانومون بگیریم و بلند بشیم، در حسرت گذشته ها سیر نکنیم، متوقف نشیم، از همدیگه توقع عای زیادی نداشته باشیم و بدونیم قرار نیست خواهر و برادر جای پدر و مادری که نیستن رو پر کنند در نهایت می تونن بیشتر محبت کنن و به هم دلگرمی بدن چون اونها هم همین خلا رو دارن و مسئولیت پدر و مادری برای بچه های خودشون... ما نمی تونیم از زیر بار زندگی شونه خالی کنیم و به خواهر و برادر بزرگتر بگیم خوب حالا که اون نیست و تو هستی مسئولیت همه چیز با تو ... ما یاد گرفتیم حرکت کنیم، زندگی رو بسازیم و پیش بریم گرچه جای هردوشون تا ابد در دلمون خالیست ... من باور دارم مادری نباید دوستی خاله خرسه باشه، مادری که این شیوه رو داشته باشه در حق خودش و بچه هاش ظلم میکنه...  

/ 6 نظر / 18 بازدید
علی

سلام خیلی جالب بود[فرشته]خدا بیامرزدتش[گل]مادر زیباترین و با معناترین ترانه زندگی است و خواهران میتوانند تا حدود زیادی جاشو پرکنن ، همیشه ت وخوشی باشین[لبخند]

آزاده

خدا رحمتشون کنه وروحشون شاد باشه. خوشبحالشون که همچین فرزندان خوبی ازشون باقی مانده. امیدوارم مسائل اخیر هم بزودی حل بشه. تا جایی که میتونی سعی کن در موقعیت مظلوم و قربانی قرار نگیری.[قلب]

مانا( آش شله قلم کار)

عزیزم چقدر شادند پدر و مادرت از دیدن دختری که اینقدر خوب می فهمه . امیدورام همه چی همون جوری که دوست داری حل و فصل بشه .

گلی

عزیزم خدا رحمت کنه پدرو مادر عزیزت رو....واقعا خیلی سخته ولی مطمئنم پدر و مادرت به تو افتخار می کنن.... [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] در مورد دلخوریها هم زیاد خودت رو ناراحت نکن ....برای همه پیش میاد ولی مهم اینه که تو کاری رو که از نظر خودت درسته انجام بدی....سام عزیزم رو هم حسابی ببوس[ماچ]

جودی

خیلی متاثرشدم که شنیدم پدرومادرت را ازدست دادی.من فکرمیکردم قبل از رفتن سام به مهد مادرت ازش مواظبت میکرد.به هرحال جدا ناراحت شدم .خداوند هردوشون را رحمت کنه.میدونی این روزها خیلی سخت تر میشه اگر همسرت مادری داشته باشه که توقعاتش از بچه ها در حد لالیگا باشه.من پدر و مادرم را دارم ولی باور کن با شنیدن بعضی حرف ها و انتظارات از مادر همسرم حالم بد میشه.وقتی خودش را محق میدونه که با تربیت بچه هایی متوسط و فراهم کردن امکاناتی خیلی معمولی تو این جامعه شق القمرکرده و وقت و بی وقت این جمله را میشنوم که :من مادرم من پسر بزرگ کردم.پس مادرهای ما چی/ما را پیدا کردند؟

مسي

دوازده سال خيليه پرين ، خدا مهشيد جون و خواهر هاي ديگه رو حفظ كنه روح مامان و بابا شاد باشه وپر از ارامش ، بيا بغلت كنم پرين