صابون نزن

5شنبه عصر با خواهرم عید دیدنی یکی از دوستان مسیحی دعوت بودیم. نهار را خیلی خیلی کم خوردم و کلی به همخونه پز دادم که تا حالا هر چی رفتیم خونشون غذای تکراری نخوردیم و غذاهاش همیشه جدید و خیلی خوشمزه‌س بعد نه اینکه من شکمو باشم میزهایی که میچینه خیلی هیجان انگیز و وسوسه کننده‌س. برای اولین بار اینقدر صابون به دلم زدم که از وقتی نشستم تو ماشین شکمم قار و قور کرد تا رسیدم اونجا. شیرینی و قهوه و چای و آجیل و ... ولی من به همه یک ناخنک زدم تا برای عصرونه جا داشته باشم. به بهونه کمک کردن و جمع کردن ظرف‌ها رفتم تو آشپزخونه ولی خبری نبود. یواشکی تو فرو نگاه کردم بازم خبری نبود. مهمون‌ها کم‌کم بلند میشدن خداحافظی میکردن و من فکر می کردم خوب شاید این‌ها عجله دارن. خواهرم چندبار گفت نمی‌خوای بریم گفتم نه عجله‌ای نیست حالا... نشستیم و نشستیم تا آخرین سری مهمون‌ها شدیم و دنبمان رو بر کولمان گذاشتیم و خداحافظی کردیم و ...

پ.ن. هنوز نفهمیدم چرا این بار عصرونه نداشتنسوال

/ 4 نظر / 10 بازدید
نونوش

چطوری پرین .... حاج آقا خوبن ؟