شمارش معکوس

حالا که فقط یک هفته تا اومدن مسافر کوچولوم باقی مونده، گاهی خوشحالم و پرانرژی گاهی هم دلتنگی ها بدجوری به سراغم میان. با بهمونه های کوچک بغض می کنم و دلگیر میشم. احساس می کنم همخونه هیچ توجهی به من نداره، غرق در کار و خستگی بعد از افطاره و اصلا درکی از سختی های این روزهای من نداره. راستش نمی دونم خستگی و بهم ریختگی هورمون هاست یا کم توجهی اون. هر چی که هست بدجوری اذیتم میکنه...

/ 7 نظر / 11 بازدید
هنا

وای پرین عزیز....امان از دست هردوتاشون! هم هورمونها که اینقدر آدم رو زودرنج می کنند هم بقیه که اینطور وقتها اصلا متوجه نمیشن آدم به اندازه ی یه بچه ی کوچیک احتیاج داره نازش کشیده بشه. ببین من الان که بهار داره یازده ماهه میشه تازه دارم حس می کنم از شر این هورمونها یه کم راحت شدم. یه کم البته ها. اما وقتی به پارسال فکر می کنم میبینم که چقدر زود اشک میریختم بغض می کردم و همه رو بی توجه می دونستم. می دونی شاید هیچ کس مقصر نیست این دوران باید بگذره منتها برای اینکه بهت سخت نگذره یک پیشنهاد دارم. فکر کن از وقتی مسافرت ایشالله بیاد این حالتها ممکنه خیلی بیشتر بشه چون تو خسته تری شرایط تازه تره و ممکنه مثلا همسرت که ازش بیشتر از بقیه توقع داری اون موقع به همین منوال ادامه بده کما اینکه اکثر اقایون میدن نه به عمد که از روی نااگاهی حتی شرایط برای اونها پیچیده تره و به زمان بیشتری نیاز دارن تا بفهمن چی به چیه. پیشنهاد من اینه که برای همسرت توضیح بدی. حتی از افسردگی های بعد از زایمان براش بگی توقعاتت رو بیان کنی (به صورت کلی نه به صورت جزیی) و ازش بخوای که کنارت باشه و درکت کنه. این مریخی ها نیاز دارن به توضیح این چیزها

هنا

اون جای جمله م واضح نیست منظورم اینه که خواسته هات رو جز به جز بگی. کلی گویی فایده نداره چون مصداقش برای اونها و برای ما فرق می کنه و آدم لجش میگیره که یه چیزی رو گفته و طرفش گوش نکرده در صورتی که اون به صورت کلی یه چیزی شنیده.

مامان ارشک

عزيزدلم ممكنه بدتر هم بشي. براش توضيح بده كه احتياج يه توجه داري و روي خودت هم كار كن كه خيلي ازش توقع نداشته باشي. به هر حال بيشتر سختي هاش مال مادره مخصوصصا اولش. و اون نمي تونه بفهمه تو در چه حس و حالي هستي. ازش ناراحت نشو و هر چيزي رو كه مي خواي ساده و صريح براش توضيح بده. حرف زدن هميشه بهترين راه حله.

گل مریم

چطوری دختر؟ خوبی؟ اوقور به خیر. ایشالا که به سلامتی بیاد بچه ات . من هم تو گودر دنبالت می کنم. خوش باشی[لبخند]

گل مریم

ضمنا من سر اولیم بعد از دنیا اومدن بچه حالم بد شد. بعدها فهمیدم افسردگی بوده لابد. خیلی زود می گذره همه چی . مثل برق و باد. انقدر که مجبور میشی-می فهمی؟ - مجبور میشی دومی رو واسه تجدید خاطرات فراموش شده درست کنی.

عسل مامان آراز

پرین عزیز بحث توجه نیست واقعا درکی از این شرایط ندارند.....من هم مثل بقیه معتقدم نباید انتظار داشته باشیم خودشان بفهمند و درک کنند چون این اتفاق نمی افته....باید بارها و مو به مو برایشان درونمان را بشکافیم....فقط 1 هفته....هورا

آزاده

پرین عزیزم امیدوارم این چند روز باقیمونده را هم به سلامتی بگذرونی. با همسرت حرف بزن. سعی کن تمام احساساتت رو بدون دلخوری و ناراحتی بیان کنی. خواسته‌هات رو خیلی شفاف براش بگو. روزهایی رو میگذرونی که اگر نیازهای روحیت برطرف نشه خاطره‌اش تا مدت‌ها (بقول گلمریم حداقل تا زمان بچه دوم) از ذهنت پاک نمیشه و اذیتت میکنه. بهش بگوکه این روزها بیشترین کسی که به توجهش نیاز داری اونه و هیچکس جاش رو برات نمیگیره.