باز هم خداحافظی

خیلی چیزها هست که می تونه سوژه نوشتن باشه: لجباز شدن سام و مستاصل شدن من در کنترل اوضاع، خونه جدید که خیلی دوسش دارم ولی هنوز برام ناشناخته س، اضطرابم واسه لحظه خداحافظی با مرجان و ملودی که اون هم دیشب انجام شد ... ، هراس شنیدن زمزمه های هر روزه ی تعطیلی قریب الوقوع شرکت و مشکلات اقتصادی و قیمت هایی که دیگه هیچ کدومشون یادم نمی مونه، بی تفاوت شدنم نسبت به قیل و قال هایی که همخونه بیخودی راه میندازه (این مورد همیشگی نیست ولی با زیاد شدن مشکلات اقتصادی و تبعات اون رابطه مستقیم داره) و ... اما نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد.

دیشب نرفتم فرودگاه چون احساس می کردم در توانم نیست، هی پشیمون شدم هی همخونه گفت هنوز دیر نشده ها، می رسیم ولی نرفتیم. همون خداحافظی توی خونه کافی بود ...خدا رو شکر می کنم که از این یک ماه کلی خاطره خوب و شیرین دارم که قطعا یادآوری شون دلتنگی رو برامون راحت تر میکنه. نمی خوام هیچ چیز سوزناکی بنویسم چون دو نفر اینجا رو میخونن. در عوض یک خاطره بامزه می نویسم که اشکی سرازیر نشه:

- این مدت ملودی به همه خاله ها می گفت مامان و به همخونه می گفت بابا و سام در این مواقع به بابای خودش می گفت باباش. سوال

- ملودی به همه بچه ها می گفت نامی (اسم پسرعموش که از خودش بزرگتره)، مثل سام که زمانی به همه بچه ها و چیزهای کوچیک می گفت عَدَل (بر وزن عسل اسم برادرزاده م). وقتی ملودی به سام می گفت نامی و از سام می پرسیدم ملودی به تو چی میگه؟ سام می گفت: مانی. آخ

 

/ 9 نظر / 11 بازدید
امین

سلام وبلاگ جالبی دارید. ممنون میشم به ما هم سری بزنید.

مستانه

تنها فرودگاه‌ها نیستند که ادمها را از ما دور می‌کنند. خیابان‌هایی که به نبودن کسی می‌رسد و میدان‌هایی که جای خالیشان را دور می‌زنند و زمان که سایه‌اش کشیده‌ می‌شود روی فصل‌ها باهم رقابت می‌کنند بی فایده است به رفتن یا ماندن فکر کنی فقط فرودگاه نیست که خاطرت بیاورد کسی رفته گاهی لجبازی کودکی شیرین ،قیل و قال مردی عزیز و هراس بیکاری و هر انچه که این روزها به خاطرت می اورد توان از دست رفته ات را و ادمهای رفته تا ان دور ها را حتی خانه ای دلپذیر ... گاهی باید مشق صبر کنی تا پسرک ارام شود و همخانه ارامتر تا در خانه ی ارامت مزه مزه کنی ارامش و عادت را با طعم خوب چایی خوشرنگ شاید ...

پاییز مامان آراز

جای عزیز سفر کرده ات سبز . خوبه که خاطرات شیرین این یک ماه رو داری برای آرومتر شدن . [قلب] مشکلات احیر جامعه معضلیه که هفتاد میلیون نفر باهاش درگیرن و از دست ما کاری جز صبر برنمیاد[ناراحت] [ماچ]برای سام و ملودی عزیز

منصوره مامان نورا

عزیزم اون چند خط اول و بهونه های نوشتن همیشه هستند . اما همه مون داریم سعی می کنیم به قول خودت اشکی سرازیر نشه و باز حرف امیدبخشی بزنیم و به همدیگه یاد آوری کنیم زندگی هنوز بهونه های خوبی برای ادامه دادن بهمون می ده . جای مسافرتون خالی نباشه . امیدوارم به زودی باز هم دیدارهاتون تازه بشه .

مامان آرین

از لجبازی نگو که من عاصی( آسی)!!!‌شدم ....چه خوب که بهتون خوش گذشته جاشون خالی نباشه....مانی خیلی بامزه بود ...ببوس سامی رو حسابی[ماچ]

مستانه

دکتر هلاکویی میگفت توی دو و نیم سالگی بچه ها به طرز وحشتناکی لجبازند اون قدر که گاهی فکر میکنیم بذاریمشون دم در !!! نگران نباشید حول و حوش پنج و نیم سالگی مثل فرشته ها میشند باز

مستانه

پرین عزیزم سی دی های سه تا هفت سالگی تربیت کودکان خیلی مفیده من قبلش هی به خودم شک می کردم که نکنه من اشتباه دارم عمل میکنم یا به خاطر شرایطش این شده و ... بعد دیدم نه رفتار نرمال بچه اینه که توی این زمان لجبازی کنه باید بدونم در قبال لجبازیش چی کار کنم نه نفیش کنم نه پنهانش کنم و... بچه نرمال باید این سن و این تجربه رو بگذرونه

گلی

عزیزم من محل کارم سمت ونکه و خونمون هم آجودانیه است ولی هر جایی که برات راحت باشه آژانس میگیرم و می فرستم....به تمام خواهرام هم سپردم کلی لباس گرم و پتو هست که می خوام به دستت برسونم...