خانواده پدری

خانواده پدری متشکل از دو دختر و سه پسر بود که حالا بزرگترین و کوچکترین آنها بازمانده‌اند. عموی بزرگ حدود 95 سال سن دارد و دو سال پیش همسرش را بعد از 75 سال زندگی مشترک از دست داد. هر بار کسی فوت می‌کند صدایم می‌کند و از تعداد عزیزانی که از دست داده می‌گوید ولی صبور است و استوار دقیقا مثل یک کوه... احساس می‌کنم صلابتش به خاطر ایمان زیادش باشد. تا دو سال قبل که سالمتر بود عید به همه فامیل سر می‌زد صرفنظر از اینکه تو به او سر زده باشی یا نه. عمه کوچک حدود 60 و خرده‌ای سال سن دارد، مهربان است ولی سرد، گرمای عمه بزرگ را ندارد. جمعه مراسم چهلم عمه بزرگ بود. همانکه برای پدر و مادر من و تمام فامیل پدری خیلی عزیز بود. معمولا سالی یکی دو بار به دیدنش می‌رفتیم. سال‌های زیادی زمین‌گیر بود. هربار صدایم می‌کرد و در گوشم می‌گفت از جوجه چه خبر؟ من باید جوجه را ببینم... عموی کوچک دو سال از پدر بزرگتر بود و دو سال بعد از او هم رفت. آغازگر قافله رفتن پدر بود. عموی کوچک بچه‌ای نداشت. حالا در دیدارها با خانواده پدری، همسرش معمولا گوشه‌ای تنها نشسته. حال و روزش دلگیر است. چندین سال روز مادر به دیدنش می‌رفتیم ولی ظاهرا تمایل زیادی به این کار نداشت. عقب کشیدیم ... حالا دیدارها با خانواده پدری(بعد از رفتن پدر و مادر) تنها محدود به جشن یا عزا یا عید نوروز است، حرف‌ها همان کلیشه‌های سابق : ازدواج کردی؟ بچه‌دار شدی؟ درست تموم شده؟ و گاهی یادی از گذشته ها و حسرت حضور آنهایی که دیگر نیستند...

/ 2 نظر / 8 بازدید
شیلا

زندگی همینه همسرم معتقده هر مرگی در ازای یه زندگی جدید رخ میده پس به زندگی جدیدی که شکل گرفته فکر کن و مراقبش باش[ماچ]

مریم-مامان آوا

روح همه عزیزانت شاد .....به قول دوست دیگه ات ، به زندگی جدیدی فکر کن که در وجودت داره می باله!