یاد ایام

ما سه تا دوست بودیم در دوران دبیرستان. به نظر من یکی از پایدارترین دوستی‌ها مربوط به همین دوران میشه. ن یکی از ما بود که پدرش رو تو سه سالگی از دست داده بود. روزی که فهمیدم حالا ناپدری داره خیلی دلم گرفت. یک سال نگذشته بود که خودم همدردش شدم. اون موقع تابستونی بود که قرار بود برم سوم دبیرستان. ن و ل اومدن خونمون. دلداریم دادند. گذشت و گذشت. دانشگاه رفتیم. بزرگ و بزرگتر شدیم. اول ن ازدواج کرد بعد ل بعد هم من. ن حالا یه دختر 5 ساله و یه پسر 8 ماهه داره. ل هم یه دختر 14 ماهه داره. فندق من هم در راهه. گهگاهی همدیگه رو می‌بینیم ولی نه خیلی منظم. دیروز فهمیدم ل هم پدرش رو از دست داده. رفتم دیدنش. وقتی کنارش نشسته بودم زمان درهم پیچید. نمی‌فهمیدم تابستون 73 است یا اردیبهشت 89. گم شدم در طومار زمان و روزهایی که گذشته... روزهای دبیرستان، روزهای پرالتهاب کنکور، حبس شدن و درس خوندن، روزهای دانشگاه، روزهای عاشق شده‌گی و از عشق گفتن و اشک ریختن. چه جوری اینهمه روز گذشت. از دیروز مبهوتم، گیج و منگ. زمان برام گم شده. ما کی اینقدر بزرگ شدیم؟ کجاست اونهمه شور و حرارت و انرژی؟     

/ 6 نظر / 11 بازدید
شیرین

ما هم هنوز با بچه های دوران دبیرستان و راهنمایی قرار میذاریم ولی از اون خنده های الکی خبری نیست.وای که یه معلم تپق بزنه و ما تا زنگ تفریح بعد بخندیم...

مریم-مامان آوا

واقعا دروان شیرینی بود.خصوصا دانشگاه

مامان ارشک

باید سعی کنی شور و حرارت و انرژیت رو مثل همون تابستون 73 حفظ کنی وگرنه ...

نگار ایرانی

برای من هم این اتفاق گم شدن توی زمان زیاد میافته و اینکه واقعا ما کی این قدر بزرگ شدیم.خیلی قشنگ این حسو توصیف کردی .خیلی عالی.

مامان ماهان و نیکان

لایک لایک لایک این فیس بوک حسابی منو بد عادت کرده.