هفته ای که گذشت

بالاخره بعد از دو سه روز کار نیمه وقت و همراهی سام در مرتب کردن خونه یک تحولاتی اتفاق افتاد و خونه تا حدودی سر و سامون گرفت. دوستام هم اومدن و  کلی خوش گذشت. چهارشنبه مژده اومد، مژده همکار سابق و دوست خیلی صمیمیمه. تازه ازدواج کرده و هنوز بچه نداره. با اینکه هفت هشت سالی از من کوچکتره ولی همیشه کلی حرف و درددل با هم داریم مخصوصا در زمینه غیبت های محل کار و اینا. سام بعد یک ساعت خوابید، ما هم از فرصت استفاده کردیم و چیپس و پفک و چایی خوردیم مثل اون روزها توی شرکت ولی برعکس اون روزها عذاب وجدان چرا اینقدر خوردیم نداشتیم. پنجشنبه شکوه اومد با پسر هفت سالش. بچه ها اصلا با هم نمیساختن. سام اجازه نمی داد پسرش به وسایلش دست بزنه. شکوه هم همکار سابق تر و دوست خیلی خوبیه. یک مامان ملایم و مهربون و خیلی دوست داشتنی. مهرماه میرن استرالیا. از رفتن گفت دلمون گرفت. عصرونه خوردیم. بچه ها رو بردیم پارک. سام سوار سرسره پلاستیکی فسقلی ها نمی شد در عوض اصرار داشت سرسره پیچ پیچی خیلی بلنده رو سوار بشه با اون پله های مثلثی پیچ پیچی. مجبور شدم دو بار تا بالای پله ها برم تا سام رو برسونم به پسر شکوه. بچه ها پشت سرم صف کشیده بودن. با کلی ببخشید و خاله جون اجازه بده اومدم پایین. بچم کلی ذوق می کرد. بعد دست بچه ها رو شستیم وسط چمن ها نشستیم، خیس شدیم ، بلال خوردیم، دندون هامون سیاه شد. خندیدیم و خندیدیم. برگشتیم خونه. شکوه گفت بازم همدیگر رو ببینیما قبل رفتن ... دلم گرفت از رفتنش. کاش این رفتن ها تموم می شد ...

/ 3 نظر / 9 بازدید
مسی

چه هفته ی خوبی به به دلمان بلال خواست و چمن خیس و سام کوچولو

زهرا(مامان مهتاب

خدا را شکر که خوش گذشت.همین دور هم بودنها و خنده ها کلی به آدم روحیه میده. خیلی دلم میخواست عکسهای جدید سام را میدیدم.