|
غبار عادت |
وقتی دو خط ارغوانی مشخص شد، ترسیدم، سرم گیج رفت، انگار تمام دنیا دور سرم می چرخید. فاصله دسشویی تا سالن تمامی نداشت. حس عجیبی بود: شادی یا ترس، ترس از مسئولیت شاید. مسئولیت یک موجود پاک و معصوم و بی پناه. هر چه گذشت این احساسات متناقض درهم پیچیده بیشتر می شد. در خلوت با خودم زمزمه میکردم یعنی من دارم مادر میشم. مادر همیشه وسیع است و بی انتها. وقتی اولین ضربه احساس شد باز ترسیدم یا خوشحال شدم. روزهای آخر روزهای عجیب تری بود گاه شادی زیاد گاه گریه های بی دلیل. شب آخر خبری از خواب نبود، انتظار بود و انتظار... لحظه به دنیا آمدنش، صدای اولین گریه و اشتیاق دیدن کسی که از وجود من بود، خوشحال بودم که بیهوشی کامل نداشتم. خانم دکتر گفت ببریدش مامانش ببینش، مامانش، مامانش، منو میگن: اولین بوسه بعد از آنهمه ترس و اضطراب. اولین باری که سام منو مامان صدا کرد باز گیج و گنگ نگاهش کردم بعد از خوشحالی فریاد زدم. وقتی از جلوی چشمش دور میشم و مثل یک جوجه دنبالم میگرده و مامان مامان میگه یا وقت هایی که خوابه و نگاهش می کنم باورم نمیشه این فرشته به من میگه مامان. پس همیشه خدا رو شکر می کنم که در تقدیرم لذت مادر بودن رو قرار داد. مطمئنم هنوز خیلی چیزها رو باید تجربه کنم تا عظمت مادر بودن رو درک کنم. تا با تمام وجود در برابر مادری که سال هاست دلتنگش هستم تعظیم کنم و به پاس تمام مهربونی ها و فداکاری هایی که هنوز درک درستی ازشون ندارم دست های پرمهرش رو ببوسم. روز همه مادرهای مهربون مبارک. اون هایی که هستن سلامت باشن و اون هایی که جاشون خالیه روحشون شاد ... پ.ن. هرچند تصور ذهنی من از مامان خوب اینجوریه: خصوصیات ظاهری یک مامان خوب و مهربون = یک مامان نسبتا تپلی با پیراهن های گل گلی خوشگل و تمیز، صدای آروم، صورت مهربون با یک لبخند خوشگل و رژلب قرمز. خصوصیات اخلاقی = خستگی ناپذیر، پرانرژی، فعال، صبور، مهربون به توان 1000، خوش بین و امیدواری دهنده، مقتدر. مهارت های لازم = همبازی خوب، قصه گوی خوب و گرچه من خیلی از این تصویر فاصله دارم اما تمام تلاشم اینه که یاد بگیرم برای سام مامان خوبی باشم و کمتر خودم رو قضاوت کنم.
[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۱٢:٥٤ ب.ظ ] [ پرین ]
[ نظرات () ]
دوست داشتم اولین پست سال 91 بعد از آنهمه آرزوی سلامتی که در آخرین پست 90 داشتم یک پست شاد و شنگولی باشه ولی خانواده ما هم از این ویروس عجیب و غریب بی بهره نموند. بنابراین بهتره اولین کلام تبریک تولد خاله مهشید نازنین یا به قول سام "اَینا" باشه که مثل یک مادر مهربون برای سام زحمت میکشه و من همیشه خدا رو بخاطر بودنش و همراهی هاش شکر می کنم. خواهر نازنینم امیدوارم همیشه شاد و سلامت و پرانرژی باشی تقریبا بیشتر تعطیلات امسال به خاله بازی گذشت با خانواده شمعدانی خودمون که خیلی دوستشون دارم البته بهانه خوبی هم برای شادی داشتیم، اولین خواهرزاده ام و همبازی خوب بچگی هام ازدواج کرد و البته ما شادی هامون رو فقط اینترنتی ابراز کردیم و بچمون هم هر چه در توان داشت رقصید و پایکوبی کرد. چند بار سام رو پارک بردیم که بچم زیاد استقبال نکرد ولی خوب کاملا سرسره بازی رو یاد گرفت. بهترین سرگرمی خودم هم کلاه قرمزی بود. تا اینجا تعطیلات بدی نبود معمولی ... اما از 14 فروردین که برگشتم سرکار مریضی سام و سرفه های شدید شروع شد و روزهای سخت سال 91 ... دو روز بعدش گلاب به روتون اسهال و استفراغ هم اضافه شد. مصرف سر ساعت داروها و آنتی بیوتیک ها و غذا نخوردن و بی تابی و بی قراری ها و بیخوابی و کم خوابی ادامه پیدا کرد تا روز جمعه یعنی 18 فروردین من و همخونه هم مبتلا شدیم و سرم و دارو و آنتی بیوتیک و بچه مریض توی خونه و ... غروب جمعه انگار تمام دلتنگی ها و خستگی ها هجوم آوردن به دل های رنجورمون. تصمیم گرفتیم بار و بندیلمون رو جمع کنیم بیایم خونه خواهرم. از کرج تا تهرانپارس کلی توی ترافیک موندیم و با قیافه های زار و نزار رسیدیم خونه خاله. خاله و شوهر خاله مهربون و رضا و تارای عزیز، ما بیماران خسته داغون له از راه رسیده رو در آغوش پرمهرشون گرفتن و حسابی نار و نوازشمون کردن. یک هفته مهمونشون بودیم و کلی زحمتشون دادیم. اما حال سام یک روز خوب بود یک روز بعد. یک دفعه تب می کرد بیحال می افتاد یک گوشه. توی این مدت 4 بار راهای بیمارستان و مطب متخصص اطفال شدیم. هر بار دارو عوض می شد و تجویزهای جدید. پنج شنبه برگشتیم خونه. حالا سام خدا رو شکر بهتره ولی سرفه و گاهی بیرون روی و تب همچنان ادامه داره. خودم هم سرفه های شدید و گلودرد دارم مخصوصا وقتی هوای بیرون رو تنفس می کنم. روزهای سختی بود و امیدوارم زودتر این مریضی از خونه مون بره تا بتونیم از زیبایی های بهار بیشتر لذت ببریم. خوب حالا پیشرفت ها و گزارش تصویری در ادامه مطلب ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ۱٠:۱٩ ق.ظ ] [ پرین ]
[ نظرات () ]
با وجود سرما و زمستون سخت امسال، جنب و جوش اسفند رو دوست دارم. هرچند تا این لحظه هنوز خونه تکونی نکردم و خونه هیچ نظم و ترتیبی نداره و هیچ چیزی سر جای خودش نیست. دوشنبه هفته پیش واکسن 18 ماهگی رو زدیم و فعلا خلاص تا 6 سالگی به امید خدا. به بهونه واکسن سه روز مرخصی استعلاجی گرفتم و موندم پیش سام یا به قول خودش "هام". خواستم از فرصت استفاده کنم کابینت ها و کمدها رو مرتب کنم که زیاد امکانش نبود یا همه چیز شکستنی بود یا دنبال من از چارپایه بالا می اومد یا می خواست کنار من پای ظرفشویی باشه و آب بازی کنیم. با همدیگه اسباب بازی ها رو شستیم که البته بعد از اون روز هر وقت نگاه میکنی میبینی کلی اسباب بازی توی ظرفشوییه. دو بار با هم رفتیم خرید که اصرار داشت کیسه های خرید رو بگیره دستش بیاره. خلاصه علیرغم اینکه دیگه یاد گرفتم خیلی از کارها رو به مدل جدید بچه داری انجام بدم ولی هنوز از انجام بعضی کارها هم عاجزم. از جمعه هم که یک ویروس گلاب به روتون حالت تهوع، دل پیچه، تب و لرز اومده سراغم نه نمیذاره چیزی بخورم نه میذاره کاری انجام بدم. کرخت و بیحال می افتم یک گوشه، دیگه استعلاجی هم ندارم. نیمه دوم سال چقدر بیماری و ویروس زیاد بود خداییش. سال 90 برای من شروع تجربه کار و بچه داری بود. روزهای سخت زیاد داشت ولی خوب تجربه جدیدی بود که با همراهی عزیزانم خاله های سام و مامان بزرگش به خوبی گذشت. امسال سام نشستن و راه رفتن و تا حدودی حرف زدن رو یاد گرفت. دندون درآورد، زمین خورد بلند شد، برای رسیدن به خواسته هاش تلاش کرد و از همه مهمتر ما رو مامان و بابا صدا کرد. حالا که به روزهای آخر سال نزدیک میشیم خدا رو به خاطر سلامتی و خوشبختی و لحظه های خوبی که داشتیم شکر می کنم و آرزو می کنم: مردم و کودکان سرزمینم در آرامش و صلح و دوستی باشن. دلشون آبی و زلال باشه. لبخند و شادی باشه. انسانیت و نوع دوستی باشه. فقر نباشه، جنگ نباشه، کسی به ناحق در بند نباشه. پدر و مادری در حسرت دیدار فرزندشون نباشن، فرزندی در حسرت دیدار پدر و مادرش نباشه. تهدید و زور نباشه. آزادی باشه و یک آسمون آبی. همه عزیزانم، خانواده، دوستان دنیای واقعی و مجازی سلامت باشن و دلشون مملو از عشق و امید باشه. امیدوار، پرانرژی و با اندیشه های مثبت به خواسته هاشون برسن. همه کوچولوها از جمله کوچولوهای دنیای مجازی که خیلی هاشون رو از وقتی به دنیا اومدن میشناسم شاد و سلامت در آغوش پدر و مادرهاشون باشن و دور از همه خطرات و آسیب ها. مادر و پدرخوبی برای کوچولوی شیرینمون باشیم و در تربیت و پرورشش موفق باشیم. آهان راستی یه مطلب مهم آقایون محترم که هیچ کدومشون هم اینجا رو نمیخونن اتفاقا، بیشتر و بیشتر هوای خانوم های گلشون رو داشته باشن، خستگی هاشون رو درک کنن و اون ها رو در قالب یک سوپر وُومن نبینن و اگه نقش سنگین مادری رو هم به دوش دارن بیشتر بهشون ابراز محبت کنن و بهشون انرژی بدن. یک آرزوی دیگه هم دارم : دیدن خواهر و خواهرزاده گلم. سال نو مبارک [ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ۱۱:٤٧ ق.ظ ] [ پرین ]
[ نظرات () ]
روزهای نیمه دوم سال باشتاب میگذره، روزها بلندتر شده اما سوز و سرما هنوز به قوت خودش باقیه. نمی دونم امسال واقعا زمستون سردتری بود یا احساس من اینه. امسال به این نتیجه رسیدم زمستون برای یه مامان شاغل بچه ببر بیار میتونه خیلی سخت باشه. البته من کلا آدمی هستم که کارها رو سخت میگیرم و مدتیه به این نتیجه رسیدم که این روش برای یک مامان اصلا مناسب نیست و دارم سعی می کنم خودم رو تغییر بدم، در بعضی موارد هم موفق میشم. این روزها سام علاقه زیادی به نگاه عکس و فیلم های خودش پیدا کرده و مرورشون به من یادآوری میکنه که خیلی کارهاشو فراموش کردم و خوشحالم که عکس و فیلم و وبلاگم برای یادآوری هست. پیشرفت های پسر کوچولوی من: بازی های مورد علاقه: قایم موشک (میره توی تختش قایم میشه و پتو رو میکشه روی صورتش و دستاش قربونش برم همیشه پاهی کوچولوش بیرون میمونه)، عمو زنجیرباف، آب بازی توی ظرفشویی به بهونه دست شستن روزی 100 بار، بستن و باز کردن در فلاسک و قمقمه آب، توپ بازی با هیجان خیلی زیاد، کتاب خوندن (گیسوطلا، مامان تو بهترینی، نی نی تو بهترینی، بابا تو بهترینی) روزی 10 بار کتاب ها رو بغل میکنه میاره تو سالن دوباره بغل میکنه میبره تو اتاقش. بیشتر اوقات ما هم باید توی بازی باهاش همراه باشیم یا حداقل در کنارش باشیم. اگر حواسمون بهش نباشه میاد دستمون رو میگیره میبره و این روزی n بار تکرار میشه. شیطنت ها: بالا رفتن از میز تلویزیون، ماشین لباسشویی، میز نهارخوری و میز توالت، ایستادن روی تمام اسباب بازی ها و وسایل ممکن برای اینکه دستش به بالاترها برسه کلمات جدید: Hello، a boy ( سلام خاله مهشید)، اسمت چیه: هام. وقتی دو نفر با هم صحبت میکنن، با هیجان از خودش سر و صدای ذوق کردن درمیاره تا توی بحث شریک بشه. کلا به زبون خاصی حرف میزنه. وقت بیرون رفتن سریع لباس هاشو میاره میشینه پشت در خونه منتظر ما. البته یه وقتایی هم باید دنبالش بدوی تا بتونی لباس بپوشونی. وقتی با مامان و بابا بیرون میره حتما حتما باید دست هر دومون رو بگیره. عادت های خواب: صبح معمولا بین ساعت 9 تا 10 بیدار میشه. بین 1 تا 3 یه چرت میزنه و وقتی من میرسم خونه معمولا بیداره. یه مدتی بود بین ساعت 6 تا 8 شب میخوابید البته خودم هم یه استراحتی می کردم و شام درست می کردم بعد شب زودتر از 12 و نیم نمی خوابید تا صبح هم چند بار بیدار می شد. الان دیگه این خواب عصر رو حذف کردیم البته خیلی کار سختیه جایگزینش باید تا میتونیم بازی کنیم که نخوابه. با این تفاسیر من بعدازظهرها تقریبا به هیچ کاری نمیرسم دیگه وقتی برای استراحت و شام درست کردن و ... نمیمونه مگر اینکه یه لحظه از مامانش غافل بشه بتونم یه دستشویی برم یا دوش بگیرم یا هر چی. شنبه صبح ساعت 4 صبح بیدار شد ایستاد توی تختش. آوردمش بین خودمون اتفاقی که خیلی کم میفته. می خواست پاشیم بازی کنیم. راضیش کردیم چشماشو ببنده و بخوابه. وروجک سرشو می کرد زیر پتو چشماشو به زور می بست نخودی نخودی می خندید. بالاخره خوابش برد در حالی که با یک دستش دستم رو گرفته بود با یک دستش گردنم رو. به محض اینکه تماسش با من کم می شد توی خواب صدا می زد مامان. اینقدر معصوم و ناز خوابیده بود که من و همخونه تا ساعت 5 و نیم نگاهش می کردیم راستش دلم نیومد حاضرش کنم ببریم خونه مامان بزرگ. تصمیم گرفتم بمونم خونه. تا ساعت 7 بدون هیچ تکونی با همین حالت خوابیده بود و من فقط نگاهش می کردم. ساعت 3 هر جا باشه منتظر مامان. البته دل مامان هم براش پر میکشه. توی ماشین من براش میخونم سامی منی تو خوشگل منی تو و تند تند جواب میده میگه هی. توی راه پله ها طبقه اول رو ذل میزنه توی صورتم نگاهم میکنه، طبقه دوم رو بوسم میکنه، طبقه دوم تا سوم رو که دیگه مامان به هن هن افتاده سرشو میذاره روی شونم البته شونه مخالف جهتی که بغلمه. بالاخره میرسیم خونه و باید بازی کنیم و بازی کنیم و ... چند بار اتفاق افتاد 4 شنبه ها که یک ساعت زودتر میرم خونه کارهام رو انجام دادم و دیرتر رفتم دنبالش، بعد که اومدیم خونه خیلی اذیتم کرد، لج می کرد، همه چی رو پرت می کرد، گاهی هم منو می زد به همین دلیل سعی می کنم دیگه دیرتر نرم دنبالش مگر اینکه خواب باشه. البته در مواقع عادی هم گاهی شروع به زدن و پرت کردن میکنه. در این مواقع سعی می کنم جدی و در عین حال بی تفاوت باشم البته خیلی کار سختیه. نمی دونم اقتضای سن یا برای جلب توجه این کارو میکنه. [ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ۱٠:٥٧ ق.ظ ] [ پرین ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ۱۱:۳۱ ق.ظ ] [ پرین ]
[ نظرات () ]
دیروز 500 مین روز مادر شده گی من از لحظه اولین بوسه مادری بر پیشونی یک فرشته دوست داشتنی بود. پسر کوچولوی من کم کم آماده مکالمه میشه. با یه کلمه نصف و نیمه به سوال من جواب میده. کجا رفته بودی؟ دَدَ چی خریدی؟ جی جی این مکالمه دیشبش با خاله مهشید با تلفن بود. بچم کفش خریده بود. کلی هم ذوق داشت. جلوی آینه ایستاده بود کفش هاشو نگاه میکرد. به قشنگ ترین شیوه ممکن ابراز احساسات میکنه و با این کار عقل و هوش و دل و دین و همه رو با خودش میبره. وقتی میبینه من و همخونه کنار هم روی مبل نشستیم با سرعت نور میاد بینمون، دست میندازه دور گردنمون و ذوق میکنه. صورتمون رو میگیره و بوس میکنه گهگاهی هم میزنه تو سر و کلمون البته. عصر 5 شنبه به مهمونی خونه خاله ژانت به مناسبت سال نو دعوت شده بودیم. کلی تردید داشتم که برم یا نرم. خونه خاله ژانت هیچ چیزی بدون تزئین سال نو پیدا نمیشه، پر از جینگولک های تزئینی و شکستنیه. بعلاوه سال های سال بود که من این مهمونی رو با خاله مرجان می رفتم و راستش جاش خیلی خیلی خالی بود. آخرین سالی که با هم رفتیم یه راز داشتیم. من صبحش جواب آزمایشم رو گرفته بودم و فهمیده بودم فندق دارم اما قرار نبود کسی از دوستامون بدونه. بالاخره تصمیم گرفتم برم سام رو هم ببرم به جای خاله مرجان دیگه. با هم رفتیم کادو خریدیم، دوش گرفتیم و آماده رفتن شدیم. امیدوار بودم اذیت نکنه، دلم می خواست حال و هوای این چند وقتمون عوض بشه. مهمونی های این چند وقتمون فقط محدود به خونه خواهر و برادر خودم و خونه مامان بزرگ بود. دلم تنوع و آدم های جدید می خواست. از طرفی دوست داشتم برخوردش رو با بچه های دیگه ببینم از بس الان دور و برش فقط آدم بزرگ میبینه. خدا رو شکر زیاد اذیت نکرد ولی بازم دنبال آدم بزرگ ها بود. کلی مامان با بچه های قد و نیم قد دعوت بودن. یک دختر یک روز بزرگتر از سام، 2 تا دختر کوچکتر از سام که اصلا باهاشون کاری نداشت فقط گاهی بهشون لبخند می زد. در عوض 10 تا پسر بچه 12 ساله که توی اتاق مشغول بازی با پلی استیشن و کامپیوتر بودن و سام تمام این مدت مشتاقانه نگاهشون می کرد و لحظه ای چشم ازشون برنمی داشت ولی ازشون خجالت هم می کشید و دست به وسایلشون نمی زد. وقتی پسر بچه ها رفتن تو پارکینگ بازی کنن و اتاقشون خالی شد، بدو بدو اومد دست منو گرفت که با هم بریم تو اتاق بچه ها. البته بازم فقط نگاه کرد و به چیزی دست نزد. چوب شور و پسته و پیراشکی گوشت هم خورد ولی به اسمارتیز و شکلات کاری نداشت. راستی این رو هم بگم از جمع شدن این همه گوشی و دوربین یکجا دور هم کلی ذوق زده شده بود، به محض اینکه ازش غافل می شدم به صاحب گوشی و دوربین لبخند میزد تا مجوز بگیره که من با سرعت نور سر می رسیدم و عذرخواهی می کردم. چند تا عکس کج و کوله هم انداختیم با گوشیم که چون الان کابلش همراهم نیست می مونه برای بعد ... امروز هم با وجود برف سنگین و سرما پا شدم اومدم سرکار... وقتی هم داشتم این پست رو توی ورد تایپ می کردم مدیرم اومد بالای سرم ... [ ۱۳٩٠/۱۱/۱ ] [ ۱٢:٢۱ ب.ظ ] [ پرین ]
[ نظرات () ]
کسالتی که روز 24 آذر کشف شد و دردسرهای دکتر و سونوگرافی رفتن و زیاد شدن کارهای شرکت و بهم ریختن اعصاب و پایین آمدن آستانه تحمل من و دوری از اینترنت و همه اینها مانع از تمرین روزمرگی که نه هفتگی نویسی هم نه ماهیانه نوشتن شد. اول از پسرک 16 ماهه ام بگم که هر روز خدا رو بخاطر بودنش و سلامتی و جنب و جوشش هزاران بار شکر می کنم. بالاخره به اون دو تا دندون سنجابی پایین دو تا دندون دیگه هم اضافه شد و شدن 8 تا مروارید کوچولو. گاگا (قاقا)، نَ نَ (بجای زیتون)، تا (بجای تاب) از کلمه های جدیدش هستن. غذا و خوراکی هاش محدود به زیتون، گوشت و مرغ، چوب شور، کشمش و خرما، خیار و بستنی زمستونی (گاهی به ندرت) هستن. وقتی توی جمع هستیم دلش می خواد نانای بذاریم و همه برقصن، خودش هم مدام وسطه، دسته بقیه رو هم میگیره میاره وسط. توپ شوت کردنش با پای چپ حرف نداره، توپ رو میندازه بالا بعد با مهارت کامل با پای چپ تو هوا شوتش میکنه خیلی هم با قدرت. گاهی لجباز میشه لبه های تلویزیون رو میگیره میکوبه به دیوار بعد بلافاصله میره سراغ یخچال میشینه تو یخچال و شیشه ها رو برمیداره پرت میکنه. در این مواقع اون روی من بالا میاد و داد میزنم. اونم گریه میکنه و کلا همه چیز بهم میریزه. خیلی زود گریه الکی میکنه. نمی دونم در این موارد باید چکار کرد. لطفا از تجربه هاتون بهم بگید. وقت خداحافظی از همه 100 تا بابای میگه. ظهرها وقت اومدن از پیش خاله مهشید به حیاط که می رسیم منتظر خاله مهشید پشت پنجره ست حتی وقتی خاله مهشید داره پشت سرمون میاد پایین. کاغذهای نوشته شده و کتاب ها رو برمیداره، با انگشت اشاره ادای خوندن درمیاره. اینها رو نوشتم که در گذر زمان فراموش نکنم این روزها ما چکار می کردیم. حالا از خودم بگم. دوشنبه هفته پیش مجبور شدم تا ساعت 4 بمونم شرکت. همکارم بدجنس شد و دقیقا راس ساعت 2 که آماده رفتن بودم کارها رو به من محول کرد. اتفاقا اون روز اصلا حال خوشی نداشتم. موندم ولی هم نگران خاله مهشید بودم که به کارهاش نرسید هم دلم برای سام پر می کشید. این مدت که مجبور بودم ساعت هایی غیر از ساعت کاری شرکت بذارمش پیش خاله مهشید و مامان بزرگ فهمیدم وابستگیم بهش خیلی خیلی زیاده. روحم براش پر می کشید. زمان متوقف میشد و دلم پر از آشوب. می دونم این حد وابستگی اصلا خوب نیست. شنبه هم که منتظر نوبت سونوگرافی بودم یک پسری همین سن و سال رو آورده بودن واسه عکس از گردن. صدای این بچه و جیغ زدنش دلم رو آشوب کرد. بغضم ترکید نتونستم تحمل کنم. ترجیح دادم برم خونه دوباره برگردم اگه می موندم قطعا دیوونه می شدم زنگ زدم به مامان بزرگ گفت سام تازه خوابیده برو خونه استراحت کن. چه استراحتی از وقتی رفتم خونه شلوارش که روی مبل بود دستم بود گریه می کردم. تا ساعت هفت که رفتم دنبالش و بغلش کردم همین مدلی بودم. کلا شنبه ها که بعد دو روز میرم سرکار خیلی دلتنگش میشم. همکارم که یک پسر 4 ساله داره میگه تو نمونه کامل یک مامان شیفته هستی، میگه من هیچ وقت اینطوری نبودم. خودم اینجوری فکر نمی کنم چون از عملکرد و رفتارم به عنوان یک مامان راضی نیستم در ضمن من برای سام هیچ کار خاصی نمی کنم فقط وقتی نیست بدجوری دلتنگ و بی تابش میشم بعد وقتی که هست یک مامان کاملا معمولی میشم، گاهی هم داد میزنم. مثل بقیه هم بلد نیستم باهاش بازی و شادی کنم. دیروز بعد مدت ها وقت خونه رفتن بردمش پارک سر کوچمون. از دویدن و ذوق کردنش کلی انرژی گرفتم. گفتم از این به بعد زود به زود میبرمش پارک. معمولا حال و روز من پاییز و زمستون تعریفی نداره امسال که دیگه نگو. هی لباس پوشوندن و بردن و آوردن بچه و ترس از سرماخوردنش و سه طبقه بالا و پایین رفتن با هِن و هِن و زود تاریک شدن هوا خیلی خسته م کرده. بعد وقتی میرسم خونه می بینم بازم همسایه بغلی با خواهر و مامانش اینا دور هم جمعن، میگن میخندن حسودی که نه ایشالا همیشه شاد باشن ولی خوب دلم می خواست من و خواهرام هم نزدیک هم بودیم. عصرهای کشدار پاییز و زمستون دور هم بودیم... در ضمن تشکر ویژه از همخونه و خاله مهشید که این روزهای سخت سنگ صبور و همراهم بودن و لحظه ای تنهام نداشتن. [ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۸:۳٠ ق.ظ ] [ پرین ]
[ نظرات () ]
این مدت مشغول تهیه یک پرزنت از تحلیل عوامل محیط کلان سازمان بودم که حالم هر روز بدتر از دیروزش می شد همه عوامل تهدید بود تهدیدهای خیلی جدی برای صنعت برای سازمان برای من برای تو. هی خبر می خوندم و حالم بد و بدتر می شد. کار پرزنت تمام شدم و برگشتم به گوگل پلاس. هنوز باهاش غریبه هستم. دوسش ندارم. رفتم گودر. خیلی بی روح شده شبیه یک خونه قدیمی که کلی ازش خاطره داری ولی کسی توش نیست. خیلی بهش عادت داشتم خیلی. بعد رفتم سراغ وبلاگ ها. شیرین کاری و شیرین زبونی کلوچه ملوچه ها، دغدغه های بیشمار مامان ها رو خوندم. چقدر همه شبیه همیم. بعد دلم خواست تمرین کنم از روزمرگی ها بنویسم. از یک هفته بیخوابی و کم خوابی که بخاطر گلودردم داشتم که موقع نوشتن پست قبل فکر می کردم خوب شده اما نشده بود، از یکشنبه شبی که از سر ناچاری رفتم پیش دکتری که فقط خ.ت.نه و صدور گواهی فوت انجام میده. از اینکه اتفاقا همون شب بچه بیخوابی زده بود به سرش و دو تایی تا ساعت یک و نیم هر چی اسباب بازی بود آوردیم وسط و خوردیم و زدیم و رقصیدیم با ضرب گرفتن روی کاسه. از ببعی میگه بابا و گاوه میگه مامان گفتنش. از چهارشنبه شبی که ساعت 10 بیهوش شدم و نفهمیدم چندبار خرسی و بادی و کتاب حیوانات جعبه فلزی پازلش خورد تو سرم و وقتی ساعت 12 بیدار شدم تو تختش خوابیده بود و همخونه ظرفا رو شسته بود و کف خونه پر از اسباب بازی بود. از اینکه بچم عاشق زمین سابیدن و بعدشم مالیدن دستمال گردگیری به سرشه. از کوکو پختن با یکی و نصفی سیب زمینی پخته تو یخچال در غروب دلگیر و کشدار جمعه و یاد کوکوهای مامان افتادن و اشک ریختن پای گاز و بعدش سه تایی کوکو خوردن و تظاهر به خوشحالی کردن و تصمیم گرفتن برای سر زدن به مامان و بابا. [ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٥٥ ق.ظ ] [ پرین ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |