• داره برای خودش میخونه: یه کاعذ، یه خودکار، یه مداد، یه پاک کن بعد میگه نه مداد و پاک کن لازم نداشت، یه کاعذ، یه خودکار شده ..... واسه اینه که قبل من این همه میتابه
  • با مامان بزرگ و عمه ش رفته پارک، یک بچه جدید به قول خودش ازش اسباب بازی خواسته با اصرار و اینم چیزی بهش نداده چون هنوز اون رو نمیشناسه، بعد سام حسابی شاکی شده و میخواسته از دست اون خودش رو بندازه تو چاه که عمه نذاشته، حالا چاه از قرار معلوم یک چاله به عمق 10 سانت بوده
  • قبلا وقتی قرار بود جمع خانوادگی داشته باشیم مدام میگفت قرار دوستامون بیان، کلی براش توضیح دادم که فرق دوست و فامیل چیه. حالا اگه قرار باشه حتی یه خاله بیاد خونمون هزار بار میپرسه فامیلامون کی میان
  • سوالات تکراری این روزهاش درباره مردن (به قول خودش رفتن توی هوا) و خداست. مدام راجع به اسکلت و روح میپرسه و البته حالا دیگه از روح نمیترسه چون میدونه روح دو تا پدربزرگ و یک مادربزرگش پیش خدا هستن و برای ما دعا میکنن که همیشه سالم و خوشحال باشیم.
  • هنوز گاهی بدقلقی و گریه داریم ولی اگر تحمل کنیم خودش آروم میشه و معذرت خواهی میکنه. البته اگه بشه تحمل کرد دیگه ...
  • تازگی برای خوردن بعضی غذاها بی میلی نشون میده و دو وعده پشت هم یک غذا رو نمیخوره و البته خیلی خیلی ترجیح میده که غذا تازه باشه.


تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٧ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پرین | نظرات ()

دلم خواست یکسری به اینجا بزنم و از شروع سال 94 بگم. از تعطیلاتی که به گشت و گذار توی خلوتی تهران و کرج گذشت. به مهمونی دادن و مهمونی رفتنی که مدتها بود با مشغله روزهای کاری به تعویق می افتاد. به برآورده شدن آرزوی سام برای دیدن برج میلاد و برنامه های نوروزیش در روز هفتم نوروز که کلی بهمون خوش گذشت. به مهربون همسری که در این تعطیلات برای گشت و گذار و داشتن لحظه های خوش برامون سنگ تموم گذاشت.

سیزده بدری که بعد سالها خانواده شمعدونی به رسم سال های قبل دور هم جمع شدند و از بازی وسطی و آش رشته و بازی دبرنا خاطرات و لحظه های خوشی برامون بجا موند.

بی قراری سام برای برگشتن به مهدکودک و آشوب شدن دل خودم برای جدایی بعد از هفده روز با هم بودن.

پانزدهمین روز مادری که با حسرت و اشک گذشت به یاد مامان مهربونی که دلم خیلی خیلی تنگه براش. و پنجمین روز مادری که دو تا چشم سیاه من رو با قشنگترین واژه ها صدا میکنه و من در حد پرستش دوستش دارم.

امیدوارم امسال برای همه مون همراه با سلامتی، شادی و آرامش باشه و استرس کمتر و لذت بیشتر از بودن با عزیزانمون.



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٢ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : پرین | نظرات ()
  • داره با دو تا شمع کوچولوی صورتکی بازی میکنه و شمع قل میخوره میره زیر تخت، صدا میکنه خندون خندون بابا کجا رفتی؟ نترس الان میارمت بیرون... بعد اون یکی میره زیر مبل، میگه وای ایرانم هم رفت زیر مبل... میگه ایران پرشین تونی و خندون پارسی زبان بچه خوبای من هستن
  • برای گواهی امضا گرفتن با من اومده بود محضر، اونجا یه ر.و.ح.ا.ن.ی با لباس کرم و عمامه سفید دید. ترسیده بود می گفت من از این موجوده میترسم.
  • توی بشقاب غذای باباش دورچین کلم بروکلی و گل کلم دیده، خودش که نمیخوره ولی به باباش میگه چرا داری درخت میخوری؟
  • به من میگه برام آب بیار، میگم دستم بنده، میتونی خودت بری آب بریزی برای خودت، چند بار میگه و نمیره... بالاخره میره آب میخوره و میگه ببین مامان کاری نداشت که به این راحتی
  • کلی اسباب بازی و وسایل ریخته وسط خونه، میگم اینا باید جمع بشنا از وسط خونه... میگه مامان امروز روز زندگی منه عید منه و نباید هیچی رو جمع کنم. آخر شب میگه بیا جمع کنیم روز زندگی من تموم شد دیگه
  • از یه جایی پدر.سوخته بازی شنیده ولی درست متوجه نشده، داره با خودش حرف میزنه میگه پدر شلوغ بازی خیلی کار بدیه
  • یک روز که باباش رفته بود دنبالش، میگه بابا امروز من خوراکی نمیخوام، بیا بریم از سوپرمارکت برای مامان یه چیزی بگیریم آخه اون هر روز واسه من میگیره... خلاصه بعد از کلی گشتن توی سوپرمارکت یک عطر بیک صورتی گرفته واسم به قول خودش خوشبوکننده .
  • یک چهارشنبه چند ساعتی با من اومد سرکار، بگذریم که چه آتیشی سوزوند... یکی از خانم ها اومده بود ببینش و یکی از آقایون هم اومد پیش آقای فهرامی (اسمی که برای آقای همکار گذاشت)، نگاه کرد به دوستم و گفت ایشون همسرتون هستن؟؟؟ حالا خوبه که هر دوشون متاهل هستن. بعد فهمیدیم منظورش همکار بوده
  • تازگی چشماش رو میبنده و موهای لختش رو تکون میده و میگه به هیچ عوممان (منظورش به هیچ عنوان هست)
  • برای کوتاه کردن موهاش بردمش آرایشگاهی که خودم میرم. یک خانم مسن و خیلی جدی و با کلی اعتماد به نفس هستن ایشون ... خانم ارایشگر ازش میپرسه سامی بابا موهاتو دید چی گفت؟ سام میگه بابام گفت موهات چقدر کج و ووله س (کج و کوله)!!!


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پرین | نظرات ()

همیشه نگران بودم که چرا نمی تونم با دنیای تو ارتباط برقرار کنم پسر وروجک من. اما این دوره رو خیلی دوست دارم، بلدم چه جوری باهات بازی کنم، شوخی میکنی و حرف های بامزه و قلمبه سلمبه میزنی. با هم نقاشی می کشیم، برای هم داستان تعریف می کنیم و من بیشتر از هر چیز از تخیلت لذت میبرم... مبهوت میشم وقتی میشه به همه چیز جور دیگه ای نگاه کرد. دلم میخواد این روزها بیشتر باهات وقت بگذرونم وقتی قدم به دنیای عجیب و جدیدی میذارم که ساخته ذهن و خیال توست. خیلی روزها غصه خوردم که از بچگی هات چیزی نفهمیدم و بلد نبودم وارد دنیای کودکانه ت بشم کوچولوی مهربون من. اما حالا کمتر احساس گناه می کنم حالا تو یه پسر چهار ساله ای که دست منو توی خیابون میگیری و باهام صحبت میکنی، گیرم بعضی روزها هم چموش و سرکشی و دنبالت می دوم . حالا تو وقت خواب دستای منو میگیری و میبوسی و میگی بذار بغلت کنم مامان آخه بغل و ناز کردن خیلی کار خوبیه و من احساس می کنم شاید جبران لحظه های دوری مون در روز باشه وقتی با آرامش به خواب میری. حالا خوشحالی و شادی و خشم و اخمت رو میفهمم و براش دنبال دلیل های مبهم نمی گردم. حالا تو با توضیح قانع میشی و استدلال میکنی با شیرینی زبونی که من عاشقشم. هنوز خیلی کلمه ها رو بچه گانه میگی و دل من قنج میره واسه هر حرف و کلامی که ازت میشنوم. خیلی دوست دارم و خدا رو لحظه به لحظه برای بودنت، نفس کشیدن، ورجه وورجه هات و سالم بودنت شکر می کنم.



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱۱ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پرین | نظرات ()
  • دومین مهر ماه با یک تور دوروزه زنانه خاله ها و دختر خاله ها عازم مشهد شدیم و سام برای اولین بار وارد حرم شد و اون فضا رو خیلی خیلی دوست داشت و انصافا با تمام خستگیش همکاری خوبی با ما داشت، توی مسیر راه آهن به ساسان می گفت می دونی ما داریم میریم یک کشور دیگه، می دونی کشور چیه؟ یعنی یه جاده جدید با موجودات جدید. وقتی برگشتیم می گفت می دونی کجا بودیم: مشهد احمدرضا ، اونجا همش گرهان (قرآن) بود.
  • وقتی می دید ما برای زیارت چادر سر میکنیم، مقنعه میزد فکر میکرد برای جلوگیری از سرماست، قیافش با این موهای لختش خیلی بامزه میشد.
  • توی رستوران خواهر زاده م میپرسه خاله ها دیگه چیزی لازم ندارین؟ سام میگه تارا یه نوشابه لدفن.
  • می دونی مامان شما منو از حیوون فروشی خریدین، رفتی مغازه آقای حیوون فروش گفت طاها، امید، علی، پانیا، هستی و سام داریم. گفتی آقای حیوون فروش سام رو بدین لفدن... میگم نه تو رو خدا داده، میخنده میگه می دونم بابا ، خودتون منو به دنیا آوردین از توی دلت اومدم.
  • مامان بیا بستنی بخوریم مغزمون پرطراوت بشه.
  • ببین ساسان یه جورایی مطمئن نیستم بازی رو ببرم.
  • تبلت رو آورده میگه مامان لطفا زنگ ساسان (منظورش شمارس) رو بریز توی گوشیم بتونم باهاش صحبت کنم.
  • رفتیم خونه همون خالم که فکر میکنه مامان منه، شوهر خالم خیلی پیر و مریضه و خوابیده توی اتاق و سام نمیتونه باهاش ارتباط برقرار کنه و انگار ازش میترسه، وقتی شوهر خالم بیدار شد و رفت دسشویی سام دید جاش خالیه ، با هیجان اومد گفت وای بابای مامانت دیگه نیست.
  • توی حموم دارم میشورمش و بهش میگم وای خدا چشمات پر از ماه و ستاره س، میگه مامان داری سرم رو میشوری مراقب باش ماه و ستاره هام خیس نشن لدفن.


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٧ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پرین | نظرات ()

بالاخره انتظار و شمارش معکوست به پایان رسید و تولدت فرا رسید: تولدت مبارک پسر عزیزم؛ چه طوری می تونم بهت بگم چقدر دوستت داریم و بودنت چقدر برای ما دلنشینه... حالا که بزرگترین آرزوت بزرگ شدن هست و ما قدر این لحظه هات رو بیشتر از خودت می دونیم ، از خدا میخوام شیرین ترین دوران کودکی رو تجربه کنی و ما شاهد رشد و بالندگی ت باشیم... دوستت دارم سامی گلم؛ کلوچه خوشمزه من...

شهریور ماه مناسبت های ماست؛ چهارم شهریور ده ساله شدیم و پسرمون چهار ساله.



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٥ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پرین | نظرات ()

- کمتر از 20 روز به پایان چهار سالگی سام مونده، برخلاف پارسال که تمایلی به جشن تولد نداشت امسال عاشق جشن تولد، بادبادک و کیک و کادو گرفتن شده... بیصبرانه منتظره جشن تولدشه هم توی مهد کودک هم توی خونه

- به مهد کودک عادت کرده، ولی شمارش معکوسش برای رسیدن به تعطیلی آخر هفته پرشورتر از قبل شده، آخرای تیرماه خسته شده بود، چون بعضی از دوستاش که مامان خانه دار یا فرهنگی داشتن دیگه نمی اومدن... دنبال بهونه ای برای تعطیلی می گشت... دوازده روز تعطیلات تابستانی شرکت فرصت خوبی برای مسافرت و استراحت بود هم برای خودش هم برای من

- حاضر جواب هست مثل خیلی از بچه های دیگه ولی وقتی یک بچه کوچکتر از خودش هلش میده یا اذیتش میکنه، بغض میکنه و به ما پناه میاره... من میگم بلند بگو من رو نزن یا هلم نده... باباش تاکید میکنه ولی اگه دوباره تکرار کرد هلش بده یا دستش رو بزن کنار... من نمی دونم چی بگم... البته قلدری هاش فقط برای من و باباشه

- این مدت دو تا عروسی دعوت شدیم... از یک ساعت قبل رفتن لباس رسمی میپوشه و پیتون (پاپیون) میزنه... برخلاف قبل پیش باباش توی قسمت مردونه میشینه و تمایلی برای این طرف اومدن نداره... البته آقای پدرشون هم همکاری میکنن فقط مقداری غر که همش باید دنبالش باشم و نتونستم شام بخورم و ...

- تازگی هیچ تغییر لحنی رو تحمل نمیکنه ،  داد زدن که ممنوع حتی به بلند صحبت کردن هم اعتراض میکنه... تاکید میکنه هرگز با من اینجوری حرف نزن... هرگز نمیخوام ببینمت... بیشترین لجبازیش با من و باباشه... بعد چند دقیقه که توی اتاقش تنها میمونه برمیگرده مراسم عذرخواهی و بوس و بغل و هرگز تکرار نمیشه و قول میدم و دوباره یک ساعت بعد همین سیکل تکرار میشه

- کلاس ژیمناستیک رو خیلی خیلی دوست داره، با اینکه چهار و نیم میرسیم خونه و دوباره ساعت یک ربع به شش باید حاضر بشیم بریم باشگاه ولی فعلا اشتیاق خیلی زیادی داره، مربی شون هم خیلی ازش راضیه و کنار خودش میایسته و به بچه ها نرمش میده و میاد با افتخار بهم میگه مامان همیشه من کنار خاله روشنک به بچه ها نرمش میدم... البته فعلا در حد نرمشه... نمی دونم ادامه بدیم یا نه، در مورد کوتاه شدن قد بچه های ژیمناستیک کار یه چیزایی شنیدم

- مامان های دیگه توی باشگاه خانه دار هستن، میگن چه حوصله ای داری دوباره با این خستگی میاریش اینجا، بچه های ما از صبح توی خونه هستن، میگم وقتی اینهمه علاقه و اشتیاقش رو می بینم دلم میخواد از این فرصت استفاده کنم، بعلاوه خوشبختانه همون ساعت کلاس رقص آذری هم برگزار میشه که خودم ثبت نام کردم وای چه تحرکی داره و چه نشاطی... حیف که زیاد فرصت تمرین ندارم... خلاصه این سه روز هفته حسابی سرمون گرم میشه و خسته اما پرانرژی میرسیم خونه

- سام در زمینه خوابیدن توی اتاقش خیلی مستقل بود البته تا خوابش ببره باید یکی از ما توی اتاقش بودیم و دستمون رو می گرفت... چند بار شد که از خستگی همونجا کف اتاق تا صبح خوابیدیم حالا وقتی بیدار بشه و ببینه کسی نیست صدا میزنه مامان یا بابا بیا، بعد میاد مثل بچه کوآلا میچسبه بهمون تا صبح دست دور گردن و پا دور کمر... به همین دلیل دوباره خواب شب من چند تیکه شده... 

- بعد یک سال و نیم که چهار روز هفته رو با ماشین خودم میام و تمام اتوبان تهران کرج رو از بر شدم، هنوز بعضی روزها با اضطراب میشینم پشت فرمون، هر چند مرداد امسال گواهینامه م ده ساله شد اما من هشت سال از رانندگی فرار کردم ...حقیقت اینه که این دو ساعت رانندگی در روز با استرس های خاص خودش خیلی از من انرژی میگیره و اعصابم رو ضعیف کرده ... همه لحظه هاش خودم رو به خدا میسپارم و شاکر هستم برای تمام نعمت هاش برای سلامتیم برای داشتن ماشین اما دیدن بعضی ها هراسم رو زیاد میکنه...



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٩ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پرین | نظرات ()
  • یک خاله دارم که خیلی به مامانم شباهت داره و ما سال های قبل کمتر با هم رفت و آمد داشتیم، بعد از عید چند باری همدیگرو دیدیم... یک روز سام گفت: دیدی مامانت پیدا شد، گفتم کجاست؟ از مشخصاتی که داد فهمیدم خاله رو میگه... بچم کلی ذوق میکرد از این بابت...
  • چند بار وقت غذا خواسته خوراکی بخوره، بهش گفتم خوراکی رو فراموش کن الان وقت غذاست... حالا هر وقت میخواد خوراکی بخوره میگه مامان بهتره شام رو فراموش کنی وقت خوراکیه...
  • یه حرفی زد گفتم غصه خوردم و دلم سوخت از این حرفت ... دفعه بعد گفت ببین مامان من نمیخوام دلم بسوخه ها ولی ... و دوباره همون حرف رو زد.
  • پفکی که خاله مهشید بهش داده دستشه که وارد سوپرمارکت سرکوچه میشیم.. پای صندوق مغازه دار بهش میگه سامی پفکت رو بده بذارم توی نایلون... پفکش رو میبره عقب و میگه این مال مغازه شما نیست خاله مهشیدم بهم داده...
  • توی کلاسشون یک جفت دوقلوی همسان دارن به اسم های آرتین و رامتین که بهشون میگه آرتین مارتین... من و مامان اونا همزمان میرسیم دنبالشون... وقتی میایم بیرون این طرف اون طرفش رو نگاه میکنه میگه مامان چرا من یکیم؟ اون یکی من کجاست؟
  • یک روز بهش گفتم من به حرف تو گوش می کنم... میگی این کارو بکن اون کارو بکن... فرداش توی این فرصت کاملا مناسب میگه مامان میشه برام اون کارو انجام بدی؟ میگه کدوم کار؟ میگه همون کار دیگه، دیروز خودت گفتی این کارو می کنم اون کارو می کنم... حالا من نمی دونم اون کار چیه ولی خودت که می دونی انجامش بده!!!
  • روزهای زوج میبرمش کلاس ژیمناستیک، همزمان خودم هم با دستگاه کار می کنم... به باباش می گفتم بعد ماه رمضون میرم کلاس ر.ق.ص آذری... اومده میگه منم بعد از این میرم کلاس زومبا آخه اون خیلی شادتره...


تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱٠ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پرین | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.