درباره نویسنده
پرین
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پرین
صفحات اختصاصی
کلمات کلیدی مطالب
  • وقتی فندق بودی (۱٢)
  • تو در گذر زمان (۱٢)
  • دلتنگی (۱۱)
  • مادرانه (۸)
  • یادم باشد (٤)
  • کارمندانه (۳)
  • شعر (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
دوستان من
  • آرين
  • پوپك
  • دردانه
  • كودكانه
  • كودكان
  • گلمريم
  • نونوش
  • جاناتان
  • هزار كتاب
  • ننه قدقد
  • گيس طلا
  • جاودانگي
  • آشپزخونه
  • مامان نورا
  • خونه قبلي
  • Iran Chef
  • در گذر ايام
  • از اين روزها
  • آواي زندگي
  • لیدی جِین
  • مطبخ شيما
  • آشپزي رنگي
  • ميوه شيرين
  • كودك متعادل
  • موسسه آوند
  • مامان ارشك
  • آشپزي ايراني
  • شیرین و زندگی
  • کارشناس تغذیه
  • ستاره دنباله دار
  • پاتوق شيكموها
  • روزهای سبز من
  • ما و جوجوهامان
  • دفترچه ممنوع من
  • يه وبلاگ خوشمزه
  • شيرين و ني ني گل
  • مامان ماهان و نيكان
  • تنها چند واژه (سپهر)
  • روزهاي من و عزيزانم
  • كي‌زاد وبلاگ‌نويس نوزاد
  • عسل و شكر (آشپزي)
  • آسمان نيلگون (ساميار)
  • من و ماهی های کوچکم
  • طلوع خورشيد خندان (هورام)
  • بهشت كوچكي به نام خانه ما
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Lilypie First Birthday tickers
غبار عادت
من و سام
نویسنده: پرین - ۱۳٩٠/۱۱/٩

گزارش تصویری مهمونی پست قبل


ادامه مطلب ...
نظرات ()



500 مین روز مادر شده گی
نویسنده: پرین - ۱۳٩٠/۱۱/۱

دیروز 500 مین روز مادر شده گی من از لحظه اولین بوسه مادری بر پیشونی یک فرشته دوست داشتنی بود. پسر کوچولوی من کم کم آماده مکالمه میشه. با یه کلمه نصف و نیمه به سوال من جواب میده. کجا رفته بودی؟ دَدَ چی خریدی؟ جی جی این مکالمه دیشبش با خاله مهشید با تلفن بود. بچم کفش خریده بود. کلی هم ذوق داشت. جلوی آینه ایستاده بود کفش هاشو نگاه میکرد. به قشنگ ترین شیوه ممکن ابراز احساسات میکنه و با این کار عقل و هوش و دل و دین و همه رو با خودش میبره. وقتی میبینه من و همخونه کنار هم روی مبل نشستیم با سرعت نور میاد بینمون، دست میندازه دور گردنمون و ذوق میکنه. صورتمون رو میگیره و بوس میکنه گهگاهی هم میزنه تو سر و کلمون البته.

عصر 5 شنبه به مهمونی خونه خاله ژانت به مناسبت سال نو دعوت شده بودیم. کلی تردید داشتم که برم یا نرم. خونه خاله ژانت هیچ چیزی بدون تزئین سال نو پیدا نمیشه، پر از جینگولک های تزئینی و شکستنیه.  بعلاوه سال های سال بود که من این مهمونی رو با خاله مرجان می رفتم و راستش جاش خیلی خیلی خالی بود. آخرین سالی که با هم رفتیم یه راز داشتیم. من صبحش جواب آزمایشم رو گرفته بودم و فهمیده بودم فندق دارم اما قرار نبود کسی از دوستامون بدونه. بالاخره تصمیم گرفتم برم سام رو هم ببرم به جای خاله مرجان دیگه. با هم رفتیم کادو خریدیم، دوش گرفتیم و آماده رفتن شدیم. امیدوار بودم اذیت نکنه، دلم می خواست حال و هوای این چند وقتمون عوض بشه. مهمونی های این چند وقتمون فقط محدود به خونه خواهر و برادر خودم و خونه مامان بزرگ بود. دلم تنوع و آدم های جدید می خواست. از طرفی دوست داشتم برخوردش رو با بچه های دیگه ببینم از بس الان دور و برش فقط آدم بزرگ میبینه. خدا رو شکر زیاد اذیت نکرد ولی بازم دنبال آدم بزرگ ها بود.

 کلی مامان با بچه های قد و نیم قد دعوت بودن. یک دختر یک روز بزرگتر از سام، 2 تا دختر کوچکتر از سام که اصلا باهاشون کاری نداشت فقط گاهی بهشون لبخند می زد. در عوض 10 تا پسر بچه 12 ساله که توی اتاق مشغول بازی با پلی استیشن و کامپیوتر بودن و سام تمام این مدت مشتاقانه نگاهشون می کرد و لحظه ای چشم ازشون برنمی داشت ولی ازشون خجالت هم می کشید و دست به وسایلشون نمی زد. وقتی پسر بچه ها رفتن تو پارکینگ بازی کنن و اتاقشون خالی شد، بدو بدو اومد دست منو گرفت که با هم بریم تو اتاق بچه ها. البته بازم فقط نگاه کرد و به چیزی دست نزد. چوب شور و پسته و پیراشکی گوشت هم خورد ولی به اسمارتیز و شکلات کاری نداشت.  راستی این رو هم بگم از جمع شدن این همه گوشی و دوربین یکجا دور هم کلی ذوق زده شده بود، به محض اینکه ازش غافل می شدم به صاحب گوشی و دوربین لبخند میزد تا مجوز بگیره که من با سرعت نور سر می رسیدم و عذرخواهی می کردم. چند تا عکس کج و کوله هم انداختیم با گوشیم که چون الان کابلش همراهم نیست می مونه برای بعد ...

امروز هم با وجود برف سنگین و سرما پا شدم اومدم سرکار... وقتی هم داشتم این پست رو توی ورد تایپ می کردم مدیرم اومد بالای سرم ...

نظرات ()



ما هستیم
نویسنده: پرین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

کسالتی که روز 24 آذر کشف شد و دردسرهای دکتر و سونوگرافی رفتن و زیاد شدن کارهای شرکت و بهم ریختن اعصاب و پایین آمدن آستانه تحمل من و دوری از اینترنت و همه اینها مانع از تمرین روزمرگی که نه هفتگی نویسی هم نه ماهیانه نوشتن شد. 

اول از پسرک 16 ماهه ام بگم که هر روز خدا رو بخاطر بودنش و سلامتی و جنب و جوشش هزاران بار شکر می کنم. بالاخره به اون دو تا دندون سنجابی پایین دو تا دندون دیگه هم اضافه شد و شدن 8 تا مروارید کوچولو. گاگا (قاقا)، نَ نَ (بجای زیتون)، تا (بجای تاب) از کلمه های جدیدش هستن. غذا و خوراکی هاش محدود به زیتون، گوشت و مرغ، چوب شور، کشمش و خرما، خیار و بستنی زمستونی (گاهی به ندرت) هستن. وقتی توی جمع هستیم دلش می خواد نانای بذاریم و همه برقصن، خودش هم مدام وسطه، دسته بقیه رو هم میگیره میاره وسط. توپ شوت کردنش با پای چپ حرف نداره، توپ رو میندازه بالا بعد با مهارت کامل با پای چپ تو هوا شوتش میکنه خیلی هم با قدرت. گاهی لجباز میشه لبه های تلویزیون رو میگیره میکوبه به دیوار بعد بلافاصله میره سراغ یخچال میشینه تو یخچال و شیشه ها رو برمیداره پرت میکنه. در این مواقع اون روی من بالا میاد و داد میزنم. اونم گریه میکنه و کلا همه چیز بهم میریزه. خیلی زود گریه الکی میکنه. نمی دونم در این موارد باید چکار کرد. لطفا از تجربه هاتون بهم بگید. وقت خداحافظی از همه 100 تا بابای میگه. ظهرها وقت اومدن از پیش خاله مهشید به حیاط که می رسیم منتظر خاله مهشید پشت پنجره ست حتی وقتی خاله مهشید داره پشت سرمون میاد پایین. کاغذهای نوشته شده و کتاب ها رو برمیداره، با انگشت اشاره ادای خوندن درمیاره. اینها رو نوشتم که در گذر زمان فراموش نکنم این روزها ما چکار می کردیم.

حالا از خودم بگم. دوشنبه هفته پیش مجبور شدم تا ساعت 4 بمونم شرکت. همکارم بدجنس شد و دقیقا راس ساعت 2 که آماده رفتن بودم کارها رو به من محول کرد. اتفاقا اون روز اصلا حال خوشی نداشتم. موندم ولی هم نگران خاله مهشید بودم که به کارهاش نرسید هم دلم برای سام پر می کشید. این مدت که مجبور بودم ساعت هایی غیر از ساعت کاری شرکت بذارمش پیش خاله مهشید و مامان بزرگ فهمیدم وابستگیم بهش خیلی خیلی زیاده. روحم براش پر می کشید. زمان متوقف میشد و دلم پر از آشوب. می دونم این حد وابستگی اصلا خوب نیست. شنبه هم که منتظر نوبت سونوگرافی بودم یک پسری همین سن و سال رو آورده بودن واسه عکس از گردن. صدای این بچه و جیغ زدنش دلم رو آشوب کرد. بغضم ترکید نتونستم تحمل کنم. ترجیح دادم برم خونه دوباره برگردم اگه می موندم قطعا دیوونه می شدم زنگ زدم به مامان بزرگ گفت سام تازه خوابیده برو خونه استراحت کن. چه استراحتی از وقتی رفتم خونه شلوارش که روی مبل بود دستم بود گریه می کردم. تا ساعت هفت که رفتم دنبالش و بغلش کردم همین مدلی بودم. کلا شنبه ها که بعد دو روز میرم سرکار خیلی دلتنگش میشم. همکارم که یک پسر 4 ساله داره میگه تو نمونه کامل یک مامان شیفته هستی، میگه من هیچ وقت اینطوری نبودم. خودم اینجوری فکر نمی کنم چون از عملکرد و رفتارم به عنوان یک مامان راضی نیستم در ضمن من برای سام هیچ کار خاصی نمی کنم فقط وقتی نیست بدجوری دلتنگ و بی تابش میشم بعد وقتی که هست یک مامان کاملا معمولی میشم، گاهی هم داد میزنم. مثل بقیه هم بلد نیستم باهاش بازی و شادی کنم. دیروز بعد مدت ها وقت خونه رفتن بردمش پارک سر کوچمون. از دویدن و ذوق کردنش کلی انرژی گرفتم. گفتم از این به بعد زود  به زود میبرمش پارک. 

معمولا حال و روز من پاییز و زمستون تعریفی نداره امسال که دیگه نگو. هی لباس پوشوندن و بردن و آوردن بچه و ترس از سرماخوردنش و سه طبقه بالا و پایین رفتن با هِن و هِن و زود تاریک شدن هوا خیلی خسته م کرده. بعد وقتی میرسم خونه می بینم بازم همسایه بغلی با خواهر و مامانش اینا دور هم جمعن، میگن میخندن حسودی که نه ایشالا همیشه شاد باشن ولی خوب دلم می خواست من و خواهرام هم نزدیک هم بودیم. عصرهای کشدار پاییز و زمستون دور هم بودیم...

در ضمن تشکر ویژه از همخونه و خاله مهشید که این روزهای سخت سنگ صبور و همراهم بودن و لحظه ای تنهام نداشتن.

نظرات ()



تمرین هفتگی نویسی
نویسنده: پرین - ۱۳٩٠/٩/۱٢

این مدت مشغول تهیه یک پرزنت از تحلیل عوامل محیط کلان سازمان بودم که حالم هر روز بدتر از دیروزش می شد همه عوامل تهدید بود تهدیدهای خیلی جدی برای صنعت برای سازمان برای من برای تو. هی خبر می خوندم و حالم بد و بدتر می شد. کار پرزنت تمام شدم و برگشتم به گوگل پلاس. هنوز باهاش غریبه هستم. دوسش ندارم. رفتم گودر. خیلی بی روح شده شبیه یک خونه قدیمی که کلی ازش خاطره داری ولی کسی توش نیست. خیلی بهش عادت داشتم خیلی. بعد رفتم سراغ وبلاگ ها. شیرین کاری و شیرین زبونی کلوچه ملوچه ها، دغدغه های بیشمار مامان ها رو خوندم. چقدر همه شبیه همیم.

بعد دلم خواست تمرین کنم از روزمرگی ها بنویسم. از یک هفته بیخوابی و کم خوابی که بخاطر گلودردم داشتم که موقع نوشتن پست قبل فکر می کردم خوب شده اما نشده بود، از یکشنبه شبی که از سر ناچاری رفتم پیش دکتری که فقط خ.ت.نه و صدور گواهی فوت انجام میده. از اینکه اتفاقا همون شب بچه بیخوابی زده بود به سرش و دو تایی تا ساعت یک و نیم هر چی اسباب بازی بود آوردیم وسط و خوردیم و زدیم و رقصیدیم با ضرب گرفتن روی کاسه. از ببعی میگه بابا و گاوه میگه مامان گفتنش.

از چهارشنبه شبی که ساعت 10 بیهوش شدم و نفهمیدم چندبار خرسی و بادی و کتاب حیوانات جعبه فلزی پازلش خورد تو سرم و وقتی ساعت 12  بیدار شدم تو تختش خوابیده بود و همخونه ظرفا رو شسته بود و کف خونه پر از اسباب بازی بود. از اینکه بچم عاشق زمین سابیدن و بعدشم مالیدن دستمال گردگیری به سرشه.

از کوکو پختن با یکی و نصفی سیب زمینی پخته تو یخچال در غروب دلگیر و کشدار جمعه و یاد کوکوهای مامان افتادن و اشک ریختن پای گاز و بعدش سه تایی کوکو خوردن و تظاهر به خوشحالی کردن و تصمیم گرفتن برای سر زدن به مامان و بابا.

نظرات ()



سام و پاییز
نویسنده: پرین - ۱۳٩٠/٩/٢

خدا را شکر بیماری از خونه ما رفت و دوباره یادمون افتاد خوشبختی همین سلامتی و آرامشیه که گاهی برای همه ما کاملا عادی میشه. هرچند مشکلات و دغدغه هایی هست برای امروز، برای فردا برای سرزمینی که دوستش داری، برای کودکان سرزمینت که امیدواری آینده براشون بهتر از امروز باشه.

سام و پاییز

نظرات ()



 
نویسنده: پرین - ۱۳٩٠/۸/٢۱

پسرکم می خواهم بدانی که هر روز وقت جدایی دلم پیش تو جا می ماند اما شنبه صبحی که بعد دو روز بیماری خانوادگی و دو شب بیداری و تب و بیتابی های تو، جسم خسته و افسرده مرا دنبال می کردی، تهی تر از همیشه از تو دل کندم نه دل داشتم نه روح نه جسم... هیچ بودم هیچ.

نظرات ()



این روزهای ما
نویسنده: پرین - ۱۳٩٠/۸/٢

پسر کوچولوی من 13 ماهگی را تمام کرد و روز به روز شیرینتر و دوست داشتنی تر میشود. دلم میخواهد هر روز از شیرینی لحظه هایمان بنویسم  از نظم کارهایش، تلاش و خستگی ناپذیریش و کارهایی که مرا به فکر وامی دارد که این مرد کوچک چقدر میفهمد و چقدر مستعد آموختن و تقلید است. به اینجا که میرسم احساس میکنم مادر و پدر بودن بزرگترین و دشوارترین مسئولیت زندگی ماست. میترسم از اینکه نتوانم به آنچه باید برسم. سعی میکنم در برخورد با کارهای خطرناک اول فکر کنم سنجیده تصمیم بگیرم، کمتر عصبانی شوم و کمتر داد بزنم مگر در مواقعی که ناخواسته کنترل همه چیز از دستم خارج میشود و احساس گناه هجوم می آورد به این ذهن خسته. بعد خود سرزنشی شروع میشود احساس میکنی تمام رشته ها پنبه شدند، دوباره رسیدی به نقطه صفر. تمرین بسیار سختی است. مادر که میشوی تازه از لایه های درونت آگاه میشوی و میفهمی چقدر پیچیده ای... 

این روزها سام علیرغم اینکه کمتر از کلام برای رساندن منظورش استفاده میکند به ما میفهماند که چه میخواهد. وقت خواب با بالش و تشک مخصوص تاب پایین تاب میایستد تا مراحل پیش از خواب طی شود. وقت گرسنگی و تشنگی با اشاره به فلاسک و شیشه روی کانتر ما رو متوجه میکند. وقت کثیف بودن پوشک پشت در دستشویی منتظر عملیات شستشو میماند. وقت شستشو لپش را به لپ مامان میچسباند و میخندد. وقت حمام با خاله مهشید با حوله پشت در حمام مینشیند. حرف هایش به دَدَ و هوم با و گاهی اوقات من و هِی هِی وقت فوتبال و نانای محدود است. همچنان عاشق توپ بازی، موزیک و نانای، موبایل، کنترل و گوشی تلفن و از بین غذاها سوپ. از همخونه در لحظه ورود به خونه با توپ آماده شوت شدن استقبال می شود. مامان و خاله مهشید هم بزودی با ب.ا.س.ن های طاقچه ای و کاملا برجسته و فرم گرفته در انظار حاضر میشوند از بس همیشه یکی هست که بین آنها و کابینت و ظرفشویی قرار بگیرد.        

نظرات ()



جای خودت نفس بکش
نویسنده: پرین - ۱۳٩٠/٧/۱٧

گاهی وقت‌ها دلت می‌خواد یک اتاقی باشه بری توش نقاب تمام نقش‌هایی که تو زندگیت داری رو بذاری یک گوشه، دلتنگی‌ها رو بذاری یک گوشه دورتر، نگرانی‌ها و دغدغه‌ها رو بذاری گوشه خیلی دورتر، سبک بشی، رها بشی. نفس بکشی عمیق ....

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »